پلِ بی اَو مَتراش
جَر هفتاد و دو ملت شِره کِرد گوشِ فلک
تو که دونی به زبون بی زبون جار اِزنن
تِفتَنِیدن و نه جُستِن کِلِ تَش کَم بِزِه دَک
جور مرغ تیف اِکنی زِ وَر ِ رِشک وُر مِنه خاک
سیچه هی پیت اِوِراری به دَرِ هونه ی شک
زورِ بیهوده مَزن گئو ، شِه دال کََم کُو خوته
اَو گُدارینه سپاره کُرِ خوو دی به کَلَک
دام همیشه بِم اِگُهد که کُر شَه اِره به چه
هر گِلی زِ بی اَوِی وَنده به جون خُو تِرَک
هر غُرمبشتی نَبو تَنبل خوَر کُن کُهنه خیز
کَس دیده زِ تاسی شیر ُنه مَن کَره زَهنه به یَک ؟
" کُر بی دا " نِه بِگوین که پَلِ بی اَو مَتراش
وِل واهی بِنه گِل ، مَر زِ سَرِت رَهده پَرَک ؟
برگردان :
از خاکستر تَه اجاق خاموش کم برسر و روی خود بریز که جنگ هفتادو
دو ملت دیریست که دیگر گوش فلک را کَر کرده است .
تو که خود می دانی به زبان بی زبانی فریاد می کشند و آنقدر تفتیش
کردند و نجستن و تو درکنار آتش نشسته و از سرمایی به لرزه درآمدی .
مثل مرغی که در زمین خاکی از دردشپش خود را به خاک می مالد
برسر روی خود خاک میپاشی چقد ر دست و پازدنهای بیهوده می کنی و
به در خانه ی شک در گردشی؟
زور بیهوده نزن ای برادر من و تکه پاره این تن را نکن که پسر خوب و
عاقل گذشتن از آب رودخانه ی سخت را به کَلَک(نوعی قایق محلی) می
سپارد .
مادر همیشه در نصیحتهایش می گفت که پسر سیاه در دل چاه تاریک هم
خواهد رفت و سالم برمی گردد (مراد ناز آلوده نیست ) هر گِلی از بی آبی
است که تِرَک به جان خود می اندازد ..
هر صدای تُندری در اسمان به معنی این نیست که تنبلی را خبر کند که
خود را به زیر سایبانی بکشاند آخر چه کسی تا کنون دیده است که از یک
ظرف تاس نُه من کَره فرآورده شود .
پس شماها به "کُر بی دا " بگویید که بیهوده گیس برای هرکس مَبُر و این
بیهوده سرایی را کنار بگذار مگر از سرت هوش و حواس پریده است ؟
هرچی لُر ایگو
زداغ دل ایگو
دلُم پُره ز اِی مردمون نه به دَنگ
که جورِ بافه هی دلُمه کِردنِه دَوَ نگ
دی وا بگُروسُم بِرُم چِه لیوه به کُه
ز دست مردُم نون قرض بِده ی تی تنگ
خدا تَو نکنه ؟ ز اِی هندیون دس اسبید
که هی شاعر فقیرنه اِزنن به سنگ
هر کُجه نِیرُم تاخت ز خودنمایونه
کَوگِ زبون بسته نِ بِنیَر و کوکوِ کُکُوَنگ
ای آسمون به غُرُمن تیفون تو بزن گاله
چشمه سار کُور باُی اَیَر نزنی تو بَنگ
زبس به گوشِ دلُم زیدنه سیلی
کَراله گوش دلُم سی یه حرف قشنگ
دلُم پُره بخدا ز دل پَرچَلی مَردُم
به شوگار اِگُن سَوزِسیر رنگارنگ
کَی هر چه لُر گُده بی ز داغ دل گُدِه بی ؟
به داغ دل مواِگُم لُر که سیت نزیده یه بَنگ
برگردان :
آنچه لُر گوید ز داغ دل گو ید ( یک مثل )
دلم از این مردمان سست عنصر پر خون است همچون خوشه های چیده شده گندمی که دست خوش کوبه شده اند /باید دیوانه ی کوهها شوم از دست آدمیان نان قرض ده و تنگ نظر که اگر نیکی کنند فقط به منظور دریافت خواسته است / تا کَی خداوند در تبی داغ فرو نرود که این بی هنران شاعر دل نازک را با سنگ نادانی بزنند /هرکجا نگاه می کنم جز تاخت و تازی از خودنمایی ها و خود مطرح کردنها نیست کبک زبان بسته را نگاه کنید و کوکوی جغدان را /پس ای آسمان غران شو و ای توفان فریان بزن چشمه سار کور شوی اگر توهم فریادی نزنی /چرا که از بس که سیلی به گوش دلم زده اند کَرآلوده ی بیش نیست و دریغ از شنیدن یک سخن قشنگ /این دل از آلوده دلان پلشت زده کاسه ی خون است هنگامیکه می بینم شب را هم رنگین کمان جلوه می دهند / کدامین روز از قول لُر این دروغ را گفته اید که هر انچه لُر می گوید از داغ دل می گوید؟ من به داغ دل خواهم گفت که لُر کمترین فریادی به دل اش راه نداده است .
بهین جشن نوروز
مهین یادگار نیاکان
به تو همتبارم
فرخنده باد .
گُدی نیدی گُلُم مو ری به ریتُمُ
کُیه رهدی گُل شاخ ِ بَليتطمُ
گُدُم پیتِستُمه وُر دور شالت
عزیزُم سَیل بکن زیر گِلیتُم
***
رِشتِنِ عشقته وَندُم مو وه نات
مالُمه هِشتمه ويدُم به دیندات
قسم خَردُم وه بُلندی تيگت
که مو نی نُم یه دمونم تِهَنات
***
خیالت تی دله مو بار ونده
به هر جا ، ری کُنُم رَهمه اِبنده
چینو زیده بُهون وُر دشت جونُم
که دی هیجای پتی به دل نمده
***
سروده ی: "صدیقه طهماسبی"
خانلر ميرزا دايی محمد شاه قاجاردر جريان جنگ هرات بسمت فرمانده نيروی دريائی ايران ودريا بيگی منسوب گرديد و برای جلو گيری از حمله وپياده شدن انگليسی ها به جزيره الخزر يا آبادان و محمره (خرمشهر کنونی) اعزام و با جلال تمام به محل ماموريت خود وارد شد. جناب امير البحر قبل از رفتن به محل ماموريت به شوشتر آمد و از محمد ميرزای حسام السلطنه خواهان سه هزار سوار مسلح بختياری با تمام تجهيزات گرديد خانلر ميرزا چهار ماه در شوشتر ماند تايک هزاروپانصد سوار چهار لنگ و همين تعداد سوار مسلح از هفت لنگ گردهم آمدند وبرای جنگ با قوای دريائی انگليس که جزيره خارک را گرفته و برای کم کردن فشار ارتش ايران بر هرات تصميم گرفته بودند که جزيره آبادان ودر صورت امکان اهواز را هم تصرف کنند و محمد شاه را مجبور کننداز محاصره شهر باستانی و استراتژيک هرات دست بر دارد ومالکيت دولت افغانستان را بر آن شهر به رسميت بشناسد.
چون ايران شهر هرات را بخشی جدا نشدنی از کشور مي دانست ، بلطبع همه ايرانيان برای حفظ آن شهر که دروازه غزنين وکابل وقندهار واز همه مهمتر دروازه هندوستان بود مي بايستی اقدام مي کردند. خانلر ميرزابا اردوی خود از شوشتر حرکت و بعد از 18 روز خود را به منطقه موسوم به حفار بريم در آبادان رساند و ارتش دريايی ايران در همان منطقه جبهه گيری وشروع به حفر سنگر وجان پناه وايجاد استحکامات نظامی واستقرار توپخانه برای جلو گيری از ورود شناورهای دشمن به اروند رود نمود. و چهارده روز بعد اولين يکان دريايی دشمن بنام ناوچه هيل از راه فاو خود را روبروی حفار بريم رساند و آتش توپخانه خود را متوجه استحکامات ايرانيان در جزيره آبادان نمود ونيروی دريايی ايران هم متقابلاً شروع به اجرای آتش دفاعی کرد. بعد از دوساعت اجرای آتش ناوچه انگليسی هيل به فرماندهی کاپيتان جان کروگر از مقابل حفار بريم عقب نشينی و خودرا در جزيره خارک به نيروی اصلی انگليس رساند. وناوگان جنگی انگليس 14 روز بعد از جزيره خارک حرکت ودو روز بعد نيروی دريای ايران را در سرتاسر اروند رود يعنی از دهانه فاو تا خرمشهر مورد حمله قرار دادند وقتي که خانلر ميرزا با آتش پر حجم نيروی دشمن مواجه شد (که از توپ خانه جديد وپيشرفته برخوردار بود و بی مهبا بسوی نيروهای ايرانی آتشباری مي کرد) در مغز عليلش چاره جان به در بردن را در فرار تشخيص داد و با همراه بردن افرادی که از تهران با خود آوره بود.با به جای گذاشتن شش تيپ سوار بختياری چهار لنگ و هفت لنگ روبروی نيروی دريايی انگليس خود به سمت اهواز فرار نمود. وحتی عده ای از توپچيان را هم همراه خود برد وبختياريها بدون برخورداری از آتش توپخانه بار سنگين دفاع از از آبادان را به عهده گرفتند. آتش شديد و بدون وقفه ناوچه هاي سبك و رودخانه اي نيروي دريايي دشمن بروي استحكامات نيروي هاي ايراني تلفات سنگيني را به آنها وارد آورد و بعد از سه روز جنگ مستمر قايق هاي توپ دار انگليسي موفق شدند از جلوي حفار عبور نموده وخود را به محل ورودي كارون به اروند رود برسانند و با دور زدن مواضع نيرو هاي ايراني آنها را در محاصره قرار دهند وبا ورود سربازان انگليسي و هندي به سنگر هاي بختياريها،با آنها در سنگرها دست به نبردي نزديك و تن به تن زدند وسر انجام بعد از دو روز جنگ با كشته شدن آخرين نفر و آخرين بختياري به پايان رسيد وشش تيپ سواره بختياري، قرباني ندانم كاري خانلرميرزا شدند .خانلر ميرزا به سمت اهواز فرار كرد و يكي از قايق هاي رودخانه اي انگليسي ها در تعقيب او به اهواز آمد و با شليك فقط دو گلوله توپ دايي شاه به صالح آباد «انديمشك» گريخت. جالب اين كه وقتي كه خانلر ميرزا به تهران رفت قبل از اينكه به حضور محمدشاه قاجار شرف ياب شود به حضور خواهر گرامش يعني مادر شاه رفت و تقاضاي وساطت كرد ومادر شاه از شاه استدعاي شرف يابي و استدعای بخشش او را نمود. ولی ديگ خشم شاه به جوش آمد و دستور داد خانلر ميرزا بعلت اين شکست نابخردانه به افتخار چوب و فلک سر افراز و مباهی گردد قبل از شروع تنبيه، مادر شاه دژخيمان را ديد و از آنها خواست كه دايي شاه را به شكل مسالمت آميز به چوب وفلك ببندند و با نواختن چوبها به آهستگي باعث رنجش مادر شاه نشوند .و خانلر ميرزا بعد از آن شكست مفتضحانه به حكومت بهبهان سر افراز گرديد.وبه لقب والای احتشام الدوله مفتخر شد، خون اين همه سوار سرافراز بختياري به زمين ريخته و هيچ امتياز و يا بهره سياسي نصيب كشور نگرديد بيعرضگي و بي لياقتي و بي اطلاعي فرمانده نيروي دريايي ايران كه به صرف اين كه دايي شاه بود به اين رياست مفتخر گرديد فاجعه اي را رقم زد كه هنوز در بختياري بعد از 200سال از آن با غم و اندوه ياد مي شود.
تاس
آب و آینه
دستان تهی "مَلار "
باز می دارد مرا
تا " کُهبُر " شوم در پی ات
به " تیتُم ره " ترین " بِندار"
که بهانه ای برای " زنده رو" رفتنت داشتم .
اکنون سپس تر از سالهای قحطینه
که بر سنگ ٍ کوه - و دره ها
سایه " لَراندام " علف را با آخرین دُتدال
به " دَکر " خیالم به باد می زنم
کدامین دانه ها را به کیل خرمن خیالم " تیرکَش " می کنی
آری تو را می شناسم
تو را می شناسم
وقتی که زنده رو می رفتی
پریزادی که از تو فرزندی را در شکم می پروراند
نوزادش را " اندیکا " صدا می زد
و تو
گردنت به سوی برادرانت کج بود و خورجین سرخ دلت
که از درون تو را تباه می کرد و از برون دیگران را .......
گفتی به تاس
به آب و آینه
به " مَلار" ی پریده رنگ
به کوه - سنگ - دره - و سایه " لَراندام " علف
آیا این بود آخرین دُندال ؟
" اَر تونی سئده دلی زم اِکُنی یاد "
و از آن پس هرگاه تو را
در آب و آینه به یاد می آورم
" لَوِه هُشگت چی کَهی وَنمُ دمه باد "
لاله ی نجيبم
غارتی کَوگِ مَلوس فِرفِر پَرهات به چِنه
مَهِ تيکداره نشون سُهدِه هُنرهات به چِنه
ميسم رهدن تو رَه گِره اِيخَرد پَرِ شال
گِردِه مُستِ يه دَنَر کُفته به دَرهات به چِنه
نه گُدی ما که همه تَنده به يک چی تَمدار
گِره شُل زيدِن ، و مِن پيز ديَرهات به چِنه
برچ" عالی کَج" تو اَفتَوِ مُنگَشتِ مو بيد
تَکِ تهنا مَنِشين شَو به گُذرهات به چِنه
تِی بُگُش ، لاله نجيمُم به دِرآو چی اَفتَو
رِی مَکَن ، اَقه مَدِر ، خينِ جيرهات به چنه
برگردان :
ای به يغما رفته زيبا کبک آراسته ی من ، تيمار خود کردن از چه روست ، ای ماه پيشانی صاحب نشان ، هنرهايت را پنهانت مکن . ای که در فصل خراميدنت جاده ها به گوشه ی شالت گِره می خورد ،اکنون با مُشت گره کرده پيوسته به درهای بسته کوبيدن چرا؟ آيا نگفتی که من و تو همچون يک دار قالی به هم تنيده ايم؟ کدامين کس اين پيوند و گِره را سست بر اين بافته بنياد نهاد ؟سپس بيهوده پود زدنهايت بر اين بافته سست بنيان برای چيست؟ ای که درخشش " عالی کج " تو آفتاب تابان ستيغ کوه مُنگشت من است . از چه رو تنها نشسته ای و اين شب گذرانی های بيهوده برای چيست؟
چشم بگشا، چشم بگشا با رويشی خورشيدی ای لاله ی نجيب من چرا که نمی خواهم زين پس رخساره ی تو را رخنه ببينم، گريبان را چاک نده ، تا کی خون جگر خوردنت را ديدن ،تا کی.... ؟
يه دَنَر : پيوسته ،پی درپی /مِن پيز : ميان پود همان پود ميان تار ها /مُنگشت : از کوههای بختياری خوزستان در مشرق باغملک / عالی کج : نام تيغ هندی يکی از شجاعان چهارلنگ که پيرامون اين شمشير سروده های بيشماری گفته شده که از هندوستان شفارش
گردیده بود .
چی تشی تا زله صحو سیت بگریوم
(هجران قیصر امین پور تسلیت باد )
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ُ آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی ُ بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز وشب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ُ زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ُ پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته ُ چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ُ خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ُ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ُ گریه های اختیاری
عصرجدول های خالی ُ پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ُ نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهیُ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی ُ باد خواهدبرد باری
روی میز خالی من ُ صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ُ نامی از ما یادگاری
" قیصر امین پور "
هی جار مکن!
جَهرِ کِی وست
خين کِی رهسست؟
اَير مَهند يه تُک خين
ز سوز اِی سرما به مِنه لاش مو ماسست
ز اوسو که چوقای وَرُم ، بيرق ايلُم
جامَند به مِنه گَنجه و پيسست
زونُم که به تيزی اِگُدی يه تَرکه ماره
هر فی که يجا ظلمی اِديد ز جا اِفيچست
از همسوکه سرپوش نهادن به سر شيرعليمردون
خواستن که زيادمون به روه ياد بزرگون
نادِن به سرس يه شيربردی
داغی به سر زون مو نادِن دِی خوو بنير داغی و دردی
زونُم به تَه دون دی ديسست
**************
چن وخته نيَشنُم موصدا برنو و پين تير
که هرفی اِغُرمنی
اِز ترس صداس شير و پلنگ بید که اِرُمِست
دَم دون تفنگانه بگُو وا دست کی گِهرست
که او پازن کَل پير
وُرگشت به مِنه ری موخندست
****************
چند وخته که گُلنار مونيدُم که بخونه
مينانه دِراَوُرد زسر و بُريد پلانه
از وقتی که ميشکال نکرد هف به منه ساز
هميلای دی نبازست
مستی زسر دُرگَل و کُريَل همه پهِرست
****************
گوگريو کُنه کوگ منه تاراز
با سيکه و ناله
َسروَنده به زِر يه دشت لاله
سی درد دل مو خين گريوست
سنگينی برف نهله دِرا کِلوس و کنگر
رِهواس دی تهلست
****************
کَندن به سرِ وارگه ها دال و غلايل
از همسو که اَو وَست به زِربهون دالو
زُون بسته چقد غارنی
که اِمداد پيايل
کو دالو ؟
هم دالو که مِن جنگ
هر فی که ِازيد کِل کُه اِرُهمست
هيشکی نورستاد و رگ هيشکی نجُمست
****************
دِهرست به سر پنجه و دندون زمونه
ِاشکم همه ميشونم و بزگَل
بُهدنگ نشستی! جغله بزن يه گاله
همطو که اِخوندی سی دلت بيت بلاله
ار راست اگهی که چو بازی
برو دوِ زمونه
رنگت منی بُهرست ! ؟
زُونت سيچه گِهرست !؟
راشمی عشق تو دی مست و کلو کرده مونه
بین ای مردم مال هیرد و تلو کرده مونه
همسو که عشق تو چل کرد به منه باغ دلم
چی انا ر بی اوی کر بلو کرده مونه
اشکناد لشک مونه وشن بی مهری تو
کهتر اوبیدم و دی تر به گلو کرده مونه
پانه زیدی به منه کهله ی تهنایی مو
کهله شمنیده نه هشتی چه شلو کرده مونه
دقتت گهره دلم چی بچه یل شونده رو
اور تیم نیله امون و هرسلو کرده مونه
نازلو دی تو مزن به زیر تاوت غزلم
لیکه چرهای غزل خیرد و خلو کرده مونه
گُلِ سُهری سیت اِچیدُم ستینُم
تا بزیدیس مِنه فرخِ تُرنه هات
رهدی و بهت نرسیدُم ستینُم
******
بعد تو کَوگِ ولاتُم دِی نخُند
نوزینِ عشقته سی مو کَس نرُند
تک و تهنا وا غمت چه واکنُم
دی بلال و یاره یاری سیم نمُند
******
سیچه تهنا مُنه هشتی ستینُم
واتیات دلُمه برشتی ستینُم
سازو باز وا دیلقِ غم اِکنُم
خُم دونُم و تیگ نوشتی ستینُم
******
کاشه کی چی روزگارون ستینُم
اِنشستیم زیر بارون ستینُم
به نییشتُم به منه باغ تیات
گُله گشت به گُله زارون ستینُم
روزی دروغ به حقيقت گفت :
در پاسخ به روزنامه عصرکارون و مقاله زن در اجتماع ايران باستان و معاصر
=============== ====== ===============
روزی دروغ به حقيقت گفت : ميل داری با هم به دريا برويم وشنا کنيم ؟
حقيقت ساده لوح پذيرفت . وگول خورد ، آن دو با هم به کنار ساحل رفتند .
وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباسهاي خود را در آورد .
دروغ حيله گر لباسهاي او را پوشيد و رفت .
ازآن روز حقيقت عريان ماند و اما دروغ با لباس حقيقت و ظاهری آراسته نمايان می شود.
هنگاميکه فردی به بن بست نااميدی فرهنگی و سياسی گرفتار آيد بی شک يک جايش هم درد خواهد گرفت و چاره ای ندارد جز به دروغ توسل جويد و زمين و زمان را در آويزد .
روی سخن ما به مقاله مغرضانه صفحه به اصطلاح فرهنگ روزنامه عصر کارون است که با مقاله ای از" موسی سيادت" با عنوان " زن در اجتماع ايران باستان و معاصر" می خواسته فيلم نامه ی فيلم سازان هاليودی را تقليد کند و فرانک ميلر شود . ولی ايشان چون تخصص اش را نداشت از شاخه ای به شاخه ای پريده . و ازهر پراکنده گويی شتابزده و بيمارگونه فروگذارنکرده است به گونه ای که هر نا آشنا به موضوعات تاريخی در می يابد که نويسنده چه می خواسته بگويد و چه قصد و غرضی دارد. نخست خواننده انتظار داردکه از زن در ايران باستان بشنود ولی به نقل از مورخ يونانی تبار آمريکايی ويل دورانت که آن هم از پدر دروغگويان تاريخ هرودت يونانی نقل قول کرده مردم پارس و ماد را مردمانی بی رحم و باشقاوت معرفی کرده که باو جود دينی که داشتند بی رحم بودند . سپس برای مثال داريوش اول را که دماغ و زبان فرورتيش را بريد و در اکباتان 0همدان " به دار آويخت اولاً دوره فرورتيش با داريوش اول متقارن نبوده و دوم گيريم که اين چنين بوده و داريوش با فرورتيش هم عصر بوده است . آيا همه مردم ايران که از سه قوم پارس و ماد و پارت بودند دماغ و زبان فرورتيش را بريدند ؟ يا داريوش اول ؟ آيا هردوت از تنها رقيب سرسخت و چاره انديشی چون ايران که رقيب کشورش بود ميخواستی تعريفی بهتر اين بنويسد . هيتلرآلمانی در باره ی قضاوت تاريخ می گويد : اگر ما پيروز شديم می دانيم برای چه و چگونه تاريخ را بنويسيم و اگر شکست خورديم بگذار هرچه می خواهند بنويسند .
آقای سيادت سپس از پلوتارک يونانی نقل قول می کند ( بی شک کتاب پلوتارک و ويل دورانت را نخوانده بلکه نقل قول سومی از ديگر نويسندگان کرده است ) و اعدامهايی که در زمان اردشير ساسانی صورت می گرفت و بی رحمی به کسانی که خيانت می کردند می نويسد : برکسانی که خيانت می کردند هيچ گونه رحم و شفقتی روا نمی داشتند . سپس از ادرشير دوم به شاخه ی آغامحمد خان قاجار پريده و از جنايات او سخن می گويد گويی در اين فاصله هيچگونه اتفاقی رخ نداده و سلطان و شاه سفاکی نبوده ايشان جواب خود را فکرکنم در زمان اردشير دوم گرفته باشد که هيچ رئيس مملکتی خيانتکار حکومت خود را نوازش نخواهد کرد که از آيين کشورداری به دور است مگر حکومتگری خياتکار به کشور و ملت اش باشد دوم مگر المعتصم ها و آغامحمد خان ها ی که به شهرهای ايران حمله می کردند و زن و بچه ی مردم را اسير می کردند و دختران مردم را به کنيزی می گرفتند ايرانی تبار بودند ؟ و اين چه ربطی به زن در ايران باستان دارد . و دادگاه آقای سيادت در منظر کدامين قاضی تاريخ ، يک مملکت را با سابقه ی هفت هزارسال کشورداری اين گونه به چالش می کشد مگرتنها فقط اين سرزمين از سفاکان بهرمند بوده که مردم اش بايد به گناه داشتن همچون نادر شاه و آغامحمد خان ها از ديدگاه قلم شما مردمان ظلم پذير که به ناموسشان اهانت شده و دم هم نياوردند شما از تاريخ اجتماعی ايران و جنبش های مردم ايران که گاه بصورت فرقه های عقيدتی وفور می کرد چه می دانی؟از پوست کندن بابکها، دست و پابريدن حلاجها ، از نسيمی ها و..... چرا سخن نگفتيد آيا آنها خيانت کاران اين مملکت بودندکه دست و پا و سرو پوست و دماغ و زبانشان توسط حکام غير ايرانی بريده می شد. يا سپهبدی و امير خزائنی که از موقعيت خود در زمان اردشير بهره ی بد می جست ؟ که پلوتارک را مقتدا می کنيد . خواهش می کنم که فيلم 300 را که ديده ای ، بدون پيش فرض ذهنيتی که درباره تاريخ ايرا ن داريد يکبار ديگر ببينيد تا متوجه شويد آنچه که يونانيان در فرهنگ خودشان جاری بوده به ايران نسبت داده و لباس حقيت ايرانيان را ربوده و به تن خود کرده اند .
شماپس از پريدن از شاخه ی آغامحمد خان مجداً بحث ديانت زرتشت را به ميان می کشيد . و اين بر خلاف تعاليم قرآن و اسلام است که کسی به ديگر اديان اتهام دروغ و ناروا بزند و سپس بحث زن را به ميان می کشيد .اگر" چند زن" داشتن ، در آيين زرتشت از عيوب است بايد گفته شود ايرانيان خاصه زرتشتيان هم چون سايرملل عمل کرده اند با اين تفاوت که فقط به دو زن آنهم به شرحی که در پی خواهد آمد اکتفا شده . شما "چند زنی "در آيين زرتشت را باچند گونه زنان شوهردار و ياچند گونه زن عقدی اشتباه گرفته ايد . صيغه عقد (گواهگيران) در تمام مواردبالا يکی است چون :1- "ايوک زنی " يعنی (يگانه زنی) زن و مردی که تا پايان عمر بافرزندان خود زندگانی را دنبال کنند و اين ايوک زنی پسنديده ترين شيوه زناشويی در دوره باستان بوده وهست و بصورت يک شعار " ايوک خوتا ، ايوک ژن " يعنی خدا يکی زن هم يکی بايد باشد خو يک مثل بسيار معروفی است 2- "چاکر زنی" زنی که مردی به واسطه اينکه زن نخست اش از بيماری لاعلاج در رنج است و دربستربيماری طولانی بسر رود مرد می تواند با رضايت و خشنودی و انجام امورات خانواده ، عقدی برچنين زنی توسط پيشوای دينی انجام دهد و اگر فرزندی از چنين زنی زاده شود با فرزندان زن نخست هيچگونه فرق و نابرابری در برنخواهد بود وهمه از ارث يکسان برخوردار و از امتيازات خانوادگی مشابه بهرمند اند و بين زن نخست و چاکر زن از نظر نظام خانواده تفاوتی نخواهد بود .3 "خود سر زنی" و آن دختر و پسری که همديگر رادوست داشته باشند و والدين يکی از آنها مخالف بوده پس از گواهگيران (عقد) که شرايط سنی طرفين نيز شرط است می تواند خود بدون حضور والدين نزد پيشوای دينی رفته و به عقد هم در آيند در صورتی که سعی نشود سپس تر رضايت والدين جلب شود از ارث محروم خواهند شد.4- ستر زن : زنی که نازا بوده و فرزندی نداشته مرد می تواند با کسب اجاره از زن نخست ازدواجی سترونی کند و زنی ديگر داشته باشد که اين گونه زن اختيارکردن را با ساير اديان تفاوت و منافاتی ديده نمی شود .
در جای ديگر اشاره رفته که پارسيان بويژه زرتشتيان با خواهران خود ازدواج می کردند که بسيار مضحک و خنده دار است و اين تفاسير در دوران جنگ تحميلی مفسران تاريخ تلويزيونی بعثی صدام زياد عليه مردم ايران گفتند ولی حنا يشان برای مردم جهان بی رنگ باقی ماند . در فرهنگ پارسيان به زبان امروز به اصطلاحی برمی خوريم بنام "پسرپل گذر" که پسرسبب عبور پدر از پل چينود ( پل صراط)است و آن ميسر نخواهد شد مگر توسط فرزند صالح و پاک انديش . همچنان که در دين اسلام نماز فرزند ارشد پس از مرگ پدر برای پسر از واجبات است در دين زرتشت بر فرزند نرينه (ذکور) واجب است درهر سالگرد پدر تا سی سال خيرات به نيازمند همکيش و غير همکيش دهد و شکم گرسنگان را سير کند و در خانواده ای که فرزند پسر نبود در چنين مواقعی يکی را به عنوان پسر خوانده می پذيرفتند که هنوز اين سنت وجود دارد ولی اينکه اين پسر بتواند با دختر خانواده ازدواج کند بسيارنادر ويا هرگز اتفاق نيفتاده و اگر منظور آقای" سيادت "و منابع ايشان اين چنين فرزندانی باشد قضاوتش را به قرآن مجيد که بزرگترين سند دين الهی است وا می نهيم . اگر اينچنين بود حتماً در قرآن به اين ناهنجاری اجتمايی اشاره می شد کما اينکه قرآن مجيد تمام اقوام رااز کارهای زشت شان باز می داشت به ويژه در خصوص حقوق ز دختران و زنان که آمده : وقتی به آنها می گفتند صاحب دختری شده اند رنگ صورتشان برافروخته می شد و ناراحت می شندند و يا در خصوص زنده بگور کردن دختران " بای ذنب قتلت" ( به کدامين گناه ....) ولی می بينيم هرگز درکلام خدا به آنچه ايران ستيزان به آن اشاره دارند اشاره ای نشده است .و باز بايدگفت : حقيقت عريان ماند و دروغ لباس حقيقت را ربود کاری که فرانک ميلر در فيلم 300 انجام داد و روزنامه عصر کارون می خواهد دنبال کند .
بوی استادبهمن علاءالدين
معرفی يک شاعر بختياری سرا
گير آوردن اش به دشواری ومدتها بطول انجاميد تا برحسب اتفاق او را در يکی از خيابانهای مرکز شهراهواز ديدم فکر می کردم مرا نمی شناسد ولی اشتباه ميکردم خيلی خوب مرا به خاطر داشت شايد يکی از انگيزه های با چراغ گرد شهر به دنبال اش گشتن همين کميافت و کمياب بودن اش بود تا بيشتربرانگيخته شوم و با يک بختياری سرا که شايد صحبت های فراوان و تازه ای برای گفتن داشت دوست شوم . بويژه که می دانستم از اعقاب شاعر صيادانه سرا عصر زنديه بختياری است و از همه مهمتر مدتها شاگردی استاد بهمن علاءالدين بوده و بيش از هر کسی می تواند از ناگفته های استاد سخن بگويد و لی نفوذ به" دز اسپارت" او آنچنان که تصور می رفت کار آسانی هم نبود . پس از آن ديدار کوتاه با رد و بدل کردن چند شماره تلفن که هرگز هم زنگ نزد گذشت و گذشت تا بار ديگر در مراسمی شلوغ او را ديدم که به طرفم آمد و قرار شد " "دزاسبارد" را ببينم که مجموعه ای بختياری است و چندين سال در صف چاپ تی به ره ماند ولی به دلايلی ....؟ ! به هر حال او يک بختياری زاده ی با وقار و فروتن و بی مدعا که شايد تمام اين خلق وخوی ها را از استادش فرا آموخته باشد و تو با او بوی خوشِ استاد بهمن علاءالدين ... .
نام اش : علی نوذری است و از طايفه شاعر خيز " رهدار " ، طايفه ای که در عرصه ی ادب و فرهنگ بختياری دلسوزانه دين خود را ادا کرده است در تذکره ای در اين باب آموختم که ميرزاعليجان راهداری متخلص به " فانی بختياری" صاحب ديوان " توروگ" در نشر سواد و علوم دربين عشاير قوم بختياری سرآمد بود وی در محضر اصلان خان ذلکی که باجناق ايشان هم بود خدمت ديوانی داشت . ميرزا منيژه بانوی ادب و فرهنگ بختياری دختر فانی بختياری نيز زبان زد است شادروان لطفعلی افشار راهداری صاحب ديوان و گرد آورنده ی پشت نامه های قومی که نسخه ی خطی آن در تمام خانواده های راهداری موجود است . شادروان رافت بختياری ملا حسينعلی حسين زاده بزرگمردی که سالهای آخر عمر را در قزوين بسر برد و شاعری بود زبردست . ملا صحنعلی افشار راهداری و معاصرين جوان که چندين نفر زن و مرد در اين راه فعاليت دارند بجز معدودی که در زمينه شعرسپيد پارسی استادند بقيه بختياری سرايی را ترجيح داده اند و در نشر کتب کشور مطرح اند .
علی نوذری علاوه بر مجموعه شعر "دزاسبارد" که تمام بختياری سروده شده خالق داستانهايی واقعی که درواقع رخدادهايی تاريخی از زبان ريش سفيدان و پيرمادران گرد آودی و شکل دادن به آنها بدون دخل و تصرف است داستان "ياغی" او اشک هر انسانی که کمترين عاطفه ای پنهان داشته باشد جاری می کند . داستانی واقعی از مرگ غريبانه " ممقلی رهدار" که با انگ ياغيگری در قلعه ی سلاسل شوشتر سربه دار و به جوخه ی اعدام رفت ، در عصری که احمد کسروی نويسنده ی تاريخ مشروطيت رياست قوه ی قضائيه شوشتر را عهده داربود . امد کسروی در کتاب تاريخ پانصدساله خوزستان از فاضلابهای شوشتر هم سخن رانده است ولی از شخصيت بارز اين جوان بختياری کمترين سخنی به ميان نياورده است شخصيت بارزی که هنوز تا هنوز در شعرهای حماسی اين قوم در گاگريوهای آن می شنويم که با اندوه از مرگ قهرمان می گويند :
قلعه ی سلاسل چل پله داری
اسيری به منته زبختياری
نال تفنگ اِشنوم ز آسماری
چی خودت کی پا گِره به بختياری
جونمبا نال تفنگ نوزين شو رنگ
زنده با آممقلی کُری زچارلنگ
همچنين از داستان " مون بور" " گپ دل " " هميلا " و "mis " " حيدر ليوه " و ... می توان نام برد او خود می گويد :
در سال 1352 خورشيدی در شهر باستانی شوش در کوچه ی باريکی که به قلعه باستانی هخامنش منتهی می شد به دنيا آمدم در خانواده ای سنتی بختياری ازطايفه" رهدار" وابسته به چهارلنگ ممصالح (چهارلنگ محمود صالح) .از کودکی باديدن قلعه هخامنشی که در همسايگی آن قرار داشتم هر روز شور و شعف روز افزونی از صلابت و اقتدار به روياهای تاريخی ام می افزودم گويی يکی از شهروندان هخامنشی عصر داريوش هستم که می خواهم برای بار ديگر به ديدار دانيال پيامبر که انتظار آمدنم را می کشد شرف ياب شوم . و در ذهنم کاخ آپادانا را افراشته می ديدم که بانويی سپيد جامه هر صبحگاه در کنار پنجره اش که به بازار شهر شوش مشرف بود بازاريان را می نگرد و در غبار خاطرات گم می شود.بدين سببب به فرهنگ و ادب اين مرز وبوم عشق می ورزيدم بويژه شعر بختياری را که ميراثی از دو تن از بستگانم نيای خود ميشکال جولون قيطاس آقاشاعر عصر زنديه بختياری و آفريدون راهداريان که شاعر و تنها بازمانده ای از باغبان رهدار است به ارث ببرم و پاس بدارم . در سال 1369 به خدمت استادم بهمن علاءالدين رسيدم و تا هنگام درگذشت چه در اهواز و چه در کرج از محضرش بهره ها بردم ، پرسشها پرسيدم ،پاسخها شنيدم و راهنماييها و گفته های و خاطرلت بی شماری را از او در دل گنجينه دارم .
اميد است اين دوبيتی ها را که دراصالت زبانی و تازگی مضامين تلاش زيادی در ماندگاری فرهنگ و زبان بختياری شده در قبال فرسايش های داخلی و خارجی گوشه از اين فرهنگ را هميار بوده باشد را به کُر بی دا تقديم می کنم .
دوستدارهمه شما
علی نوذری
نه نومت اِرو ه هرجک ز زونُم
نه هرجِک دی کسی ايبو کسونُم
نه بعد خُت کسی دی ايتره سيم
کنه کاری دراهه آرمونُم
=========
خيالس هرکجه اِيرُم نيامه
غمس اسبيد کرده پای ميامه
ز دستس ايچو و اوچو ندارُم
دُهونُم تهل کِرده شير دامه
=========
مو سهدی کِردمه زيتر بيايی
منه شوگار مو چی مه دراهی
مو ايترسُم ز ديری تو بميرُم
بيفته گردنت دين و گناهی
========