رود دام ! ستینُم ، بو دلُم
اوسوکه مونه پیرو پاتال دیدی زه ویرت نره
ایر موقع غذا خردن رختامه پرچل کردم یا نترستم لباسامه به ور بکنم ایر گپ زیدنم تکراری و زمندت ایکنه صویر با و درکم کو.
به یادت بو اوسو که کوچیر بیدی مجبور ایابیم روزی چند دفه لباساته کَنه پوش کنم و عوض کنم.
سی سرگرمیت و والاندنت مجبور بیدم یه متلینه چند دفه سیت تعریف کنم.
وختی که نی خوم برم حموم مونه سرزنشت مکو.
وختی ز پیشرفتا دنیای امرو زت سوال ایکنم . لغز مخون و لیش سیلم مکو و مسخرم نکن.
وختی سی بیون کلمه ها چیزی منه حافظمه نیا فرصت بم بده و زی عصبانی نوابو.
وختی دوپام نترن ره برن . دساته بنه منه دستم ... هموطور که تو اولین قدماته کل مو ورداشتی .
اوسو که ایگُم دیه نی خوم زنده بمونُم و ایخام بمیرُم عصبانی نبا .. یه روزی خوت ایفهمی .
سی یو که کنارت و مزاحمت هدم خسته و عصبانی مبا.
هیارم با همو طور که هیاریت کردنم.
کمکم کو تا وا قریت و صبرت اِی رهنه به آخر برسونُم
رود دام ، ستینُم بو دلم دوستت دارم
ورچیهسته(برگرفته و ماخذ) ز talgahتَلگه (وبلاگ) بنه وار رهدار
عاقبت بیخالی
تیله مُشکی بید وه اَنبار غَله
صاحب اَنبار نهاد بی سیس تَله
بس زِرنگ بید تیله مُشکِ نا فِرِنگ
جون صاحٍب هونه زش وابید به چِنگ
تیله مشک تا تیس بوست بی به تَله
وا خوَوَر کِرد بی همه ی حیوونله
رهد تی مرغِ کُرپ ری تُهم وَه خَو
گهد وری ! چندی بخَوسی روز و شَو؟
سیل کن تله نهادن چَن چنی
سیر نوابیدی به یجا پیت اِکنی ؟
صحو وابید لِنگ ظهره دِی وَری
نزنی نُک وُر تله بیخوَری
مرغ قارنید بگهد : ای بی زبون
مُشکل مُشکه نه ئیما مرغلون
مُشک گُمبی زید و رهد تی میش لَر
که اِیکَند خاشت و خمار سایه کَپر
گهد : آمیش تیله مُشک ایگُه سلوم
یه هئوال شیم شوهی یه کلوم
وَندنه یه تله ای وُر مینه رَه
بُو نَنِی اَندی ایوفتی مینه چَه
میش لِرنید : نا ندارم خندنه
تا به خندم وُر تونه دین کَندنه
گورت گُم کو مَنه سر بسرُم
مُشکله مُشکه قَسم سیت اِخرُم
تله مُشک سی مرغ و میش هیچ عاقلی
نی نه کَس ، بُز به دلی دُز به دلی
مُشک فیچست گُمب و گُمب و کا بکاه
رهد به تی ما گاهِ زرد ِ پا به ما ه
گهد : ای ما گاه ! ستین کیوه نو !
خَوَری دارُم و رازی سر به تُو
تله ای نادن به یه گوشه سرا
هُل بسرمون ایکُنه هونه خدا
گاه بورنید : تیله مُشک بی خَوَر !
فیت فیتانه ز گوشات کُن وَه دَر !
تَله و مَله به سی ماگاهِ زرد
یه مِلی ز لاشمه نیاره درد
تَله نه هونه خدا سی مُشک اِینه
نه سی مرغ و میش و گاه که پَروَنه
دَهس و دل نامید مُُُشکِ مِنگه چُر
رهد در سیلا و اِیکِرد قط و قُر
هیچکس بادی نپینید به کُلَه ش
دید ماری گَرده هی دیندا تَله ش
دِر و پیت واخورد وا دور تَله
تهله چَکِست و گرهد یه مار کُله
زینه صاحب هونه دین رُفت و رو
گاه دوالای اِخوند گاهی سِرو
زینه دونید به سر پِنجه ی پا
تله مون مَشکی گِرهد الحمدلا
مینه توریکی یهوی ، یه دَمون
لیک چر زینه رسید تا آسمون
مار کافر نیشت زید بی زینه نه
ونده داشت وُر نا دعا پرپینه نه
چَاو بِه وَست تا مال بالا مال زیر
ایل کَهنست دور ئی زینه فقیر
هرکسی دوا و درمونی اِداد
هرکسی پیغوم و فرمونی اِداد
گُهد : دونا دالویی عصا بدهس
پوس مرغ درمونسه الا و بَهس
جلدی اجرا کرده بیدن حکمله
سر بُریدن مرغ خَو ، رِی تخمله
سی دل خَش طبعی زینه زلیل
روز و شو میهمون اِوید ز مال و ایل
احمد اِیره و رسید مُهمَد لَره
داشت تَوقع سیس کُشن میش و بره
میره صاحب هونه وا کاردِ کُله
رهد سراغ میش که وُِرد بی جا تُلِه
زید به تَش تا گِند آخِر لاش میش
تَش نهادن جُل پَشاسه قوم و خویش
هیچ کس درمون دردی سیش نکِرد
مال و ایلی عقه ای سی هو ندِرد
او خدا زیده زه ئی خَو ره بِخَو
جون نها زه بی کسی زه زور تَو
لیک و لاک و لیکه چر وا وست به مال
وَی هو وَی زَنگَل و ساز توشه مال
زینه بدخته سپردِن تا به خاک
میره به بدبختی خُس داده داک
گاه هم رهد به تُرٍٍه میشِ لَره
خرج خیرات ش بکردن یکسره
هونه ،صاحب هونه وابید چال سرد
میره منَد و مُشک و هورجینی ز درد
مُشک هم هی ایگریوست وا سرو
سرد و سوله هونه ی بی کیوه نُو
مرغ و میش و گاهِ مَهس سیخو خوا
تَش نهادن به خُوه و هونه خدا
گوش کس اَر نشنوه درد کَسی
اَر نبوهه دستل فِریاد رسی
بَرد ری بَردی نمهنه بر قرار
تُهمِ لیشِ بیخیالینه م کار
مَتَل مُشک ، مَتلِ ئی مَردمون
گرگ هار بیخالی خردمون
مَتل " رهدار" زه راستی راس بید
کاسنه مشکن ایر بی ماس بی
مَتل " رهدار" نه رَهد دیندا دِرو
چَشمه ی مِهر مُکن هرگز شِلُو
صلاح الدین ایوبی قهرمان جنگهای صلیبی است که با تدابیر و لیاقت خود توانست عظمت و اقتدار مسلمانان را در برابر اروپاییان به اوج برساند. حکومت او (ایوبیان) در سرزمینی از فرات تا نیل و در همسایگی حکومت خوارزمشاهیان ایران در حدود سالهای 564 تا 648 هجری قمری است. صلاح الدین پس از فتح هتین ، دولت عیسوی بیت المقدس را از میان برداشت و در ظرف سه ماه بر اورشلیم دست یافت بعد از آن پس از یک سال و نیم جنگ ، بین مسلمانان و مسیحیان صلحی سه ساله بر قرار شد بدون آنکه مسیحیان از این جنگها نتیجه ای بدست بیاورند.
اما آنچه که برای ما لرها جالب است محل تولد اوست که قومیت او را مشخص می کند. متاسفانه برای محل تولد این شخصیت دو مکان – که قدری از هم دورند – در تاریخ ثبت شده است. در کتاب " قاموس الاعلام " جلد ششم اثر شمس الدین سامی فراشری چنین نوشته : «صلاح الدین ایوبی در سال 1136 میلادی در تویسرکان واقع در همدان امروزی از پدر و مادری لر به دنیا آمد ...» بنا بر بعضی از منابع تاریخی مانند قاموس الاعلام صلاح الدین یک لر است.
اما در منابع دیگری – که بیشتر منابع جدید عربی و یا کردی می باشند –محل تولد صلاح الدین، نه در همدان، بلکه در شهری دورتر در عراق به نام "تکریت " - که همانا محل تولد صدام حسین است - می باشد. بنابر این افتخار شخصیت صلاح الدین در بین سه قوم عرب، کرد و لر در تعلیق بوده است. در این تعلیق تا حدودی می توان استنباط کرد که چرا شهر تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین بسیار پر رنگتر از شهر همدان ( تویسرکان ) معرفی شده است.
لرها : متاسفانه ضعف فعالیت های فرهنگی و پژوهشی لرها باعث شده که آنها در این میدان تصاحب شخصیت مهجور مانده و قائله را به توافق مسالمت آمیز بین عربها و کردها واگذار کنند.
عربها :عرب زبانان نسبت به کردها و لرها جمعیت بیشتری داشته پس در رای اکثریت، برنده ی میدان هستند همچنین چاپ و نشر کتب هم در نزد آنها به خاطر جمعیتشان بیشتر است پس در نشر بیشتر، اشاعه ی رای هم در بین آنها، بیشتر است. عربها بیشتر منابع ای را تبلیغ و اشاعه میدهند که در راستای بزرگ کردن قومیت آنها باشد .به طور کلی عربها متمایلند که صلاح الدین یک عرب و یا نهایتا یک کرد شهروند عربی معرفی شود تا بدین وسیله به نوعی از افتخارات اعراب ، محسوب شود.
صدام حسین: از طرفی صدام حسین دیکتاتور عراق – متولد شهر تکریت - به عنوان یک فرد عرب از نظر مالی و سرمایه برای اشاعه و تبلیغات ، آنچنان دستش باز بود که خیلی راحت می توانست یک مهره ی تاریخی را تا حدودی به نفع خودش تغییر دهد. صدام حسین ، سودای نشستن بر مرکب مشاهیر تاریخی را داشت گاهی مانند پادشاهان آشور و سومر دستش را بالا میبرد . گاهی هم خودش را فرمانده ی قادسییه می دید در این میان اگر شهر تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین تثبیت قطعی پیدا می کرد در آن صورت صلاح الدین و صدام حسین همشهری خواهند شد .از آنجا که لیاقتهای صلاح الدین در جهان اسلام و در برابر اروپائیان بسیار مشهود است صدام هم با پر رنگ کردن شهر تکریت ، - به عنوان زادگاه صلاح الدین – قصد داشت خودش را همشهری صلاح الدین معرفی کند و از طرفی هم از افتخارات ایرانی بودن او بکاهد بنابراین او برای اینکه مهر قطعیت بر تکریت بزنند و یا به اصطلاح عام آنرا تابلو کنند. کاری کرد تا در نقشه ی سیاسی عراق یک استان به نام صلاح الدین ثبت شود .استان صلاح الدین عراق به مرکزیت شهر سامراء است که شهر تکریت در فاصله ی 50 کیلومتری شمال سامراء قرار دارد.
کردها : کردها به عنوان مهمترین حامی فرهنگ لری در جهان، در طول تاریخ، قدری غافل بوده و در تفحص، حساسیتی به خرج نداده اند آنها در منابع، همین قدر که قومیت کرد بودن صلاح الدین را دیدند آن را پذیرفتند و دیگر به مابقی آن، که چه لطمه ای به سایر اقوام و یا لرها وارد میشود توجه شایانی نکردند و در کل، تمام منابع را بررسی نکرده اند.
اگر چه سایت های اینترنتی کردی جزء اولین نشریات جدیدی هستند که به لر بودن صلاح الدین، صحه گذاشته اند و در واقع جزء اولین کسانی هستند که به تبلیغ همدان (تویسرکان) به عنوان محل تولد صلاح الدین مبادرت کردند اما متاسفانه در منابع قدیم کردی مثل تاریخ مردوخ و یا شرفنامه، زادگاه صلاح الدین، شهر تکریت معرفی شده است. شاید بتوان گفت برای کردها، مخالفت با شهر تکریت و یا پر رنگ کردن شهر همدان (تویسرکان ) زیاد اهمیتی ندارد آنچه برای آنها اصل و مهم است فقط کرد بودن اوست که خوشبختانه در همه ی منابع تاریخی چه عربی و چه فارسی، به کرد بودن صلاح الدین صراحتا اشاره شده است. و همین به رسمیت شناختن قومیت کردی صلاح الدین برای آنها کافی بوده است. و اما با توجه به اینکه بخش زیادی از کتاب شرفنامه به لرها اختصاص یافته و همچنین از آنجا که صاحب شرفنامه چند سالی درشهر همدان اقامت داشته است بنابر این بعید به نظر می آید که شرف خان بدلیسی در انتخاب نام تکریت تعمدی داشته است به نظر می آید او از منابعی مثل قاموس الاعلام بی خبر بوده است .
فارسها: از آنجا که حکومت ایوبیان خارج از مرزهای کشور ایران بوده بنابر این جای بحث زیادی در تاریخ ایران ندارد در واقع پرداختن به ایوبیان ، به نوعی پرداختن به تاریخ جهان اسلام می باشد که معمولا از حوصله ی کتب درسی خارج است اما نباید فراموش کرد که ایوبیان ، ایرانی تبار و از لرهای استان همدان بوده اند.
اما سوال اینجاست که چرا هویت ایرانی صلاح الدین در ایران خیلی کم رنگ است؟ و یا چرا معروفیت ایرانی بودن صلاح الدین به اندازه ی سلمان فارسی و یا تاج محل ویا.. نیست؟ و یا در حالت کلی تر چرا ایرانیان در مقابل عراقیها – که به پر رنگ کردن تکریت به عنوان زادگاه صلاح الدین می پردازند- به معرفی شهر تویسرکان که صلاح الدین از آنجا برخواسته نمی پردازند؟
جواب شاید کاهلی اندیشمندان و نویسندگان ایرانی در معرفی شخصیت یک قهرمان ایرانی بنام صلاح الدین باشد و در مرتبه ی دوم شاید این باشد که صلاح الدین با خیانتی که در حق شیعیان فاطمی کرد زیاد مورد علاقه ی ایرانیان شیعه نیست. خیانت او به این صورت است که :"حکومت شیعی فاطمی بیشتر بلاد اسلامی را فرا گرفته بود اما در موقعی که عاضد، آخرین خلیفه ی فاطمی در بستر احتضار بود صلاح الدین امر داد تا خطبه را بنام مستضیء خلیفه ی عباسی بغداد خواندند و این تغییر بدون زحمتی از طرف مردم (به ناچار) پذیرفته شد و به جای مذهب تشیع فاطمی مذهب تسنن و طریقه ی شافعی رسمیت یافت"و از طرفی دیگر هم ، شیعیان فاطمی به خاطر اینکه راه انحراف رفته و دوازده امام و خیلی از مبانی شیعه ی اثنی عشر را قبول ندارند مقبول شیعیان ایران نیستند پس مردم شیعه ی ایران رفتاری بیطرف گونه ، پیش گرفتند که نه صلاح الدین محبوبیتی دارد و نه فاطمیان.
با توجه به این موارد توضیح داده شده ، اگر مشکلات و مسائل فوق وجود نداشتند ، قطعا لر بودن صلاح الدین ایوبی مشهودیت بیشتری پیدا میکرد. هنوز هم تا حدی می توان جبران مافات گذشته را کرد به این صورت که با تلاش دست اندر کاران لر، مجسمه ی صلاح الدین (به عنوان آرمان پیروزی فلسطینیان) در یکی ازمیادین شهر تویسرکان و یا خرم آباد و شهرهای دیگر لرنشین نصب شود و یا ساده تر اینکه خیابان یا یک مرکز عمومی به نام صلاح الدین لر ثبت شود.
منابع :
1 – فرهنگ شش جلدی معین. تالیف دکتر محمد معین . انتشارات امیر کبیر سال 1380
2 – شرفنامه تاریخ مفصل کردستان .تالیف شرف خان بن شمس الدین بدلیسی به اهتمام ، ولادیمیر ولییامینوف زرنوف . انتشارات اساطیر 1377
3 – تاریخ مردوخ . شیخ محمد مردوخ کردستانی (فاضل شهیر ) نشر کارنگ . چاپ سازمان فرهنگی - سیاحتی کوثر1379
4 – نقشه ی سیاسی کشور عراق .تهیه و چاپ از موسسه گیتاشناسی .شماره نقشه 184
5- پایگاه اینترنتی لری "لرویر "
6- پایگاه اینترنتی "انجمن تحصیلکردگان لر"
۲۰ سال پیش
زینه نسب دل شو زه خَو بیار وابی دید که میره کِلس خَو نید هرچه گشت میرنه نید رهد منه حوش دید پیا نشسته و هی اِگریوه . زینه تا دیدس گُهد : ستینُم چته اِگریوی؟
میره گُهد : یاد 20 سال پیش وستم که دیدُمت و هاشقت وابیدَُم .
زینه هم ارس منه تیاس جَم اوبید و گفت :ها ها یادُمه .
میره ادامه دا : یادته وختی یواشکی اویدم تیت بَوت رسید سرِمون ؟ زینه گهد : ها ... تش به دلم نَوَن یادمه منی اِگوی دوش پسین بی .
میره زنو ادامه دا : یادته بَوت رهد تفنگ آوِرد که مونه بکُشه و گهد یا با دُهدرُم عروسی اِکنی یا اِکُشمت یا یا 20 سال افرسنمت زندون ؟
زینه گهد : ها یادمه پَه ئی لکه لیویه ایها چنه در اِیاری ها یادمه یه ساعت بعدش رهدیم تی ملا فرضعلی عقدمون کرد حالا وری وری ! وری ! بریم بخوسیم ! کم لیوه لیوه ای کو
پیا شروع کِرد به گریوستن ری کِرد به زینه و گُهُد : ایر رهده بیدُم به زندون حالا آزاد بیدُم امشو دیه 20 سال زندونی که اِکشیدُم تموم ایابید .....
زیتری یل گُدِنه که ** اسکندر مخدونی ، وه یکی زه شهرل ایران وه نیر ناشناس ز مزارگه ای اِگدشت سیل کرد ماتس بُرد . تاته پیری که وه او نهنگی اِگذشت دید و بنگس کرد و اوید پرس کرد که سیچه شهر ایسا مَردمونس وه جوونی و نوجوونی و یه پاری سون بچهی ایمیرن و انگستس کشید وه بَردمزار مُردیل که تاریق مرگسون نوشته بی بین یک تا ده .تاته پیر سر جُمنید و گُهد - ایچو رسمه که بجای عُمر طبیعی مردم اندازه ای که شخص وه عمرس گناه نکرده بو نه عمر اصلی حساو ایارن هرکسی که تا آخر عمرس روزونی که گناه نکرده بو نه ایشمارن که چند سال بیده ایر مثلن جمع همه روزون بی گناهیس وابو دوسال ایما سرِ بَردمزارس انویسم مدت زندهی دوسال. اسکندر گپ * البته گپی وه خین ریزی * رهد منه فرگ و ز تاته پرسید اَیَر اسکندر گَپ *البته گپی وه خین ریزی * مِنه ئی شهر بمیره یا کُشته وابو ری مزارس چه اینویسین ؟. تاته جواو داد ری مزار تو اینویسم پیایی که هیچ وخت زمار نوابی
سیچه تُله خین زنگل نسوِ پیایل ه ؟
زینه ای ری وه خدا کِرد و گُهد ..
خدایا سیچه وا پیل خین ایما نسو پیل خین پیایل بو؟
خداوند فرمید ..
بنده ی مو ایر با کُشتنت ، تونه زه پیات بییرن ، وه میره ت بیست میلیون اِیرسه
اما اَیَر هونه بکُشن تو صحاو چهل میلیون ایبوهی
زینه خندست و گُهد .. خدایا شورگت
کاکام ! دام و دَدیم !
اَیر نترستی یه لِک بلیطی وابوهی وه آستون یه گَری ایتری یه بوته ای وابویی وه کَش کُه . اَیر هم نترستی بوته ای با به کَش رَه . اَیر هَمباز نترستی یه پَر علفی با سوز و مَلوس و تی نواز .
ایر نَتری نهنگی وابوهی یه تیله موهی " کِلَر" ی با هرچن نافِرنگ اُ دَنگدِرار که اَو جو هم زت کیف بِوَره.
اَیر نَترستی اَفتو وابوهی تری خو آستاره وابوهی .
سَیکو ! با هیچ بُرد و باختی قیات نی کَشن و اندازت نیگِرِن هرچه که هدی همو هو با اما بهترینس .
ایخومت که ایگومت 100 چینو
استقلال دولت و کشور بختیاری به قلمرو حکومتی گفته می شود که از سال 1251 تا 1257 هجری قمری در مناطق بختیاری نشین و در جنوب غربی ایران و شرق عراق تشکیل شده بود. این دولت توسط خان بختیاری محمد تقی خان بختیاری معروف به "ممتی خون چهارلنگ " استقلال یافت.و در سال 1257 به اشغال حکومت قاجار در آمد. محمدتقی خان از سال 1249 هجری قمری دست به سلسله حرکت های زیادی زد و توانست خیلی سریع حکومت بختیاری ها را بدست بیاورد و تمام خوانین دیگر بختیاری ها را فرمانبردار خود کند.اما وی که قصد ایجاد یک دولت جدید و مستقل از دولت ایران را داشت دست به اقدامات جدایی طلبانه و استقلال طلبانه زد و ابتدا با ندادن مالیات بختیاری ها به دولت مرکزی ایران و سپس با اقدامات وسیعتر مانند جنگ با شاهزادگان قاجار و پس گرفتن شوشتر وبهبهان ادامه داد بالاخره توانست دولت جدیدی را به مرکزیت و پایتختی قلعه تل "مالمیر" یا همان ایذه تشکیل بدهد. و نام کشورش را بختیاریها نهاد (البته در بعضی از متون نام کشور لرستان هم ذکر شده). در این سال ها بعضی از کشورها کشور بختیاری را به رسمیت شناختند و اقدام به مبادله تجاری با این کشور کردند(هندوستان- و جزایر بحرین). اما کشور انگلیس که در آن سال ها بعد از یک سری مناقشات با دولت ایران دوباره با ایران و دربار قاجار روابط خوبی پیدا کرده بود استقلال لرهای بختیاری را به رسمیت نشناخت.و با آن مخالفت کرد اما قبول کرد که با بختیاری ها همانطور که با یک کشور مستقل تجارت می کند ،تجارت کند. چنان که در این باره سندی تاریخی هم در خاطرات لایارد هست که اینچنین است:
"محمد تقی خان به دربار انگلیس نامه ای نوشت که انگلیس استقلال کشورش یا همان کشور بختیاری را به رسمیت بشناسد،و با آنها تجارت کند.اما انگلیس که در آن زمان با دولت ایران روابط خوبی پیدا کرده بود.موافقت نکرد و دولت بختیاری را به رسمیت نشناخت ولی در عوض حاضر شد با بختیاری ها تبادل تجاری داشته باشد. "
اما بختیاری ها در طول این سال ها همچنان کشوری پایدار و مستقل داشتند. تا اینکه در سال 1257 دولت قاجار با حیله ای که به کار برد توانست محمد تقی خان را به زندان بیفکند و دوباره بختیاری را تصرف کند و به زیر سلطه ایران در آورد. و حکومت بختیاری ها و کشور مستقل شان بعد از حدود 6 سال شکست خورد و فروپاشید. مناطق مهمی که جزو قلمرو این کشور بودند: چهارمحال و قسمتی از لرستان و ولایت خوزستان یعنی کل حوزه ایل هفت لنگ و چهارلنک و قسمتی از کهگیلویه و بویراحمد و فارس اراضی فریدن که لرنشین بوده اند و اکنون جزوی از استان اصفهان هست. بهبهان ، شوشتر ، رامهرمز ، دزفول. و قسمت های دیگری.
آخرین هیمه ی هُشکِ ئی ولات
ایبوهه مرگِ تَوَر جونِ کاکات
جان برادر
آخرین هیزم خشکِ این سرزمین بی شک روزی مرگ تبر خواهد شد.
دُهدرِ کوری به دل شَو چومتی گرهد به دست و مَشکی وُرکول و منه ره به رهی اِرهد . آدم فضولی هونه دید و بهس گهد: ای نادون روز و شو خو تی تو یکیه ! روشنایی و توریکی هم همیطو ئی چومت چه فایده داره سیت؟ دُهذر کور خندست و گهد : چرانه (چومته) سی دل خوم نه گرهدم سی کوردلونی چی تو که یه دفه نزنی به تِله انگله مَشکم و زدستم بیفته و به دهره .
قدر او شیشه بدونین تا نه وَست
نه سکو وست به گِل و اِشِکَست
نِسبِ دل شَو بی ، " دا " رهد بالا سر کُرس که بِخوَ بی تا لحاف که ز ریس رهده بی ، ریس
به کَشه . کُر ز خَو بیار آبید و به غیظ به دا گُهد : چته نیلی بِخَوسیم ! دا گَهد : 25 سال پیش
همی موعد تو مونه ز خوَ بیار کِردی تا تو زمار آبیدی فخط خواستم بوینُم ایر بیاری زمار وابیدنته
به یادت بیارُم کُرُم .
کُر هم ز یو که دل دانه اشکنا بی تا صحو نخواسید و هی ئی پهلی او پهلی ایکرد . صحو که ز
ری جا ورستاد ره سراغ دا دید دا تکی داده به دیوار و ز غصه مُرده بی !
کر هم که دیه فرصت عذرخواهی نداشت افسوس ایخرد که سیچه دل دانه اشکنا بی و قدر ئی
شیشه که تا نشکسته بی ندونست .
- سیل کو وه بلبل که مینه قفس هم سیت ایخونه.
-سیل کو وه پِرپِروک که وا کوتالی اُمر هی فُِر ایزنه دور تَش محبت .
- بِنیَر وه تاووس که لیشی رِخت پاهاس هُنه مَغبین نکِرد .
- زرافه نه بِِبِنَر که هَرجگ گردن کَشی نکِرد .
- سیل کو به کِرم که بی دُس و پایی س هُنه ز حرکت وا نداشت .
- شوکه بِنیَر که شَوون هی شَوداری ایکنه
- دال بِنیَر که چطو تیانه دوهده وه هدف .
- سَی نه سیل کو که تو هُنه نَجس اِدونی هُ وِت وا یه پَتیر نون وفا ایکنه
- گوسِند بِنیَر که چطو قربونی خَشی و ناخوشی ت ایبو
- گونج عسل بِنیََر که وِت عسل ایده و دشمن زهر
- ماهی نه بِنیَر که چطو وه طمع یه کِرم خونه ونه به قلاوه و لوچ
- بِنیَر وه اسب که ز سر نجابت وه صحاوس چطو خذمت ایکنه
- واما
- مُردال خوارنه مَبین که چطو مَندیره تا یکی بمیره
- طوطینه مبین که بی ویر خوس مَندیر هر گدنیه تا تکرار کنه .
- کَفتار مَبین که چطوری خِفَت و خواری تَه پَسخون هر مُردالیه
- کُلوه نه مَبین که غارتگر دسترنج مَردمه
- تمدار دالونه مبَین که فقط به فکر تَندَنِ هونه دورخوس و بَس
- گودینه مَبین که میَسم سختی بجای حل مشکل خُوسه نشت ایزه
- سیل کو به باهنده یل که وختی اَو ایخورن ، سیل ایکنن وه آسمون به ئی گَپی.
اي بي دا ترين كُر !
همه ي لُرمادران
تورا " دا " صدا ميزنند
و تو را به سوگند تُرنه هاي رنگباخته شان
مادرانه دعوتي خواهند
تو را كه بوي حنا ي نشسته برگيسوئي
كه قيچيِ روزگار
به عزايش نشانده است
ميخواند ب ي ي ي ي داترين
تا تو آسان بگذري
از دروازه ها ي يقه ي دا و روله ها 1
كه مي كشيد خط بطلاني
برهرچه قانونA منفي +Oكرده بود
و تو را كه
سنگ و دره و دشت و بلوط مادر ست
آنسان كه مي كوبد باد
بر دهل سينه ي فلك الافلاك
هيجار " دايه ، دايه " را
"داله كَه "!
وقت صلح است!
--------------------------------------------------------------------
[1] - در گذشته وقتي لُر مادري بچه ي غير خود را به فرزندي مي پذيرفت آن را از يقه ي پيراهن خود عبور مي دا د و ازدامن خود اين بچه را پيش از اينكه پايش به زمين بخورد مي گرفت و به آغوش مي كشيد . اين آئين آتش مهر مادري و فرزندي را شعله ور تر مي كرد .