Herisanam (آوازی کهن در قوم لر بختیاری با مولودیی زیبا و دلنشین
مرو پَرِِ مال /
هِری صنم / نه دیر مجاله
گُل سُهر دلُم /
هری صنم / نه ون به چاله
* * * * *
گُل ِ سُهرِ دلُم
/ هری صنم / سيت به دگشته
داديس دَمِ باد /
هری صنم / يو چه روشته
* * * * *
مَرو پَرِ مال /
هری صنم / اور ِس گِرهد تنگ
ترسمُ تَر آبوی /
هری صنم / اَوره کُنين بَنگ
* * * * *
سرِ تی تُم رهِت /
هری صنم /نرگس به کارُم
تا به وَنه وُرس بو /
هری صنم / يار نازدارُم
* * * * *
سی اِی دلِ خُت /
هری صنم / خرمِن زنُم گُل
تلميت سيت بَندُم /
هری صنم / نوزين ِ دين کُل
* * * **
بيو ساکِ گَندم /
هری صنم / ساس دل نشينه
ساوات زنُم سيت /
هری صنم / زِ بَلگِ پينه
* * * * *
سی اِی دلِ خُت /
هری صنم / اِويم رسيم زِی
دِر بخورُم بهت /
هری صنم / چی بيگِ نرزی
اینک نوروز ُ روز اورمزد ُ روز زایش مرتوم ُ زاد روز نخستین انسان ُ گئومرته
(کیومرس) کدخدار میرنده ُ پایان و آغاز جهان ُ تاریخ و اساطیر ُ احساس و
خرد ُ یکسانی روز و شب ُ روز باز اندیشی ُ دوستی زبانها ُ شادیانه های
زمین ُ پاکی آسمان ُ خندیدن خورشیدگان ُ روز سرافرازی جهان ُ نوروز ُ
نوروز ُنوروز و باز هم نوروز این سرزمین برشما خجسته باد
با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
كليله و دمنه بختياري
آورده اند كه در ناحيت اسباهان در آبگيري مشرف به دشت لنگان كه لغت العرب آنرا لنجان همي خواند ابو كاگُتوني همي زيستن اختيار نمودي كه خود را محقق المحققون جبال اللور و به لسان فُرس پژوهشگر ناميد، كه به زعم خويشتن پژوهشخانه اي همي دارد . اما هرگز اين پژوهشخانه وجود خارجي نداشتي تا به نام مردم بختياري هرروز تبليغاتش را بر وبلاگ هاي ساير بلاد فرستادي . ابو كاگتوني به مفهوم "كايد گفتني" و نام شخصي كه در روايت هاي بختياري گونه اي از " دَدي سرِ چشمه رين" مذكر بودي كه ما در اينجا از نام او استفادي نمودندي و استخوان پوسيده ي آن مرحوم هم در گور به لرزش درآمدي .
روزي از ايام مكرره شاعري متين و دلسوخته از آن ديار همي گذشت و گذرش به كاگتوني بيفتاد . شاعر كه خود بخشي از عمرش را در حفظ و پاسداري از مرزو بوم كشور و سرزمينش را در بارد (سرما)زمستان و حاره ي تابستان صرف خدمت به مردم نمود احساس پاك خود را بر دفتري شعر همي در آوردي و به خدمت ابوكاگتوني دادي تا تا كتابش را با پرداخت درهم و ديناري چند بچاپد . سالها بطوليد و به انجاميد و كتاب شاعر ما در صحافي زنداني و به گرو صحاف در آمدي تا مگر كاگتوني بدهي خويشتن را به صحاف بپردازد زيرا با درهم ودينار اين شاعر به چاپ كتابهاي خويش پرداخته و ديوان شاعر را به امان خدا رها نمودي . و اگر هم اعتراضي از جانب شاعر سر مي زد با اتهام و تهمتهايي همچون گيوه كش و توشمال و غربت او را برچسب همي زدي . شاعر آبرومند همي سر درگم و خرما برنخيل مانست . و نيز آورده اند كه از ولايت دسبيل كه در لغت فرس قديم دژپل است و امروز دزفول اش خوانند بزرگواري ديگر رحل براين پژوهشخانه انداخت تا كتاب اش را بچاپد و باهمه چشم انتظاري ها و پرداختهاي مكرره ي دينارات و درهمات كتاب چاپ نشد و بنده ي خدا جان به جان آفرين داد . وراث و ايتام آن خدابيامرز تاكنون زورشان به كاگتوني نرفته و كتاب همچنان در تاريكي پژوهشخانه بختياري كاگتوني به كوري همي رود از آنجايي كه يك زن بيوه و ايتام دستشان به جايي بند نشد قيدش زده شدي . قافل از اينكه خداوند قيدش را نمي زند زيرا كه در قرآن مجيد آمده است : هر آن كس كه مال ايتام را به ناحق بخورد گويي آتش جهنم را در شكم خود فرستاده است .
از آنجايي كه بطن ابو كاگتوني مسوز بود ايتامي ديگر از شهر تَستَر كه شوشترش خوانند كتابي با دينار و درهم بر گرفت تا بقولد و بچاپد اما تا كنون شش سنه بگذشت و با دروغ و تزوير و قولهاي كذابه به شيره مالي راس آنان پرداختي و چون نماينده ي ايتام مدعي همي شود با زدن برچسب پيشين كه اين غربتي همي باشد و به خیال خود شُ بهترین راه حل را کشف نموده و تف دهن خود را قيرط مي داده و خود را خشنود همي ساختي و خود را درقبال آن يك اصيلزاده بختياري در وبلاگها معرفي كرده و شاكيان را با نامهاي مستعار زنانه چون لاله و يا يك بختياري دلسوخته و يا كاغلوم كامنت همي گذاشتي و از زبان ايشان تهمت همي زدي كه اين اشخاص هم چون پژوهشخانه اش وجود خارجي نداشتندی مگر خودش كه با نام آنها فحاشي همي كند . بدین منوال به ديگران تشمال و گيوه كش و مطرب و به آن همزيست محترم بختياري كوت كش و نمدمال مي گفت و هيچكس هم بركاگتوني " مِنه پوزي" نزدي همچنان كه ايام مي گذشت اين قشر آبرو مند نويسنده و كاتب و شاعر بختياري با وعده هاي كذابه تغذيه مي نمود شنيديم كه استادي خوش صدا از ديار لنجان در صدد برآمدي تا همه ي اشعار نغمات اش را به صورت كتاب در آورد و اين كتاب نيز به بارگاه نامرعي پژوهشخانه در آمد و دينار و درهمات بپرداختي و سرك را نيز ورق الچكي بي تاريخ و با امضاء بانويي محترمه بابت اين به كاگتوني دادندي . اما چندين سال هم بگذشت و به چاپ هم نرسيد كه قرار بود سه ماه بچاپد . از قضا ورق الچك را به بازار مكاره اسباهان برده و آن را بفروخت و و كار به قاضي القضات مدينه الفولاد آن ولايت كشيد مدتي ابو كاگتوني ولات ور گرديد و خود را به بلاد " جِستُم نيگوم" همي به ماند تا توسط متعاقبين دستگير و چندين ماه به حبس محكوم و با قيدالضمانت و الوثيقه آزاد همي گشتي كه هم اكنون در بلاد جستم و نيگوم به سر همي برد .
اما غرض از اين مطلب اين اواخر با نامهاي مستعار و بي نشان به نامهاي گوناگون به نام بختياري بر كامنتها همي كامنت فرستادي و شاكيان خود را غربت خواندي كه به زعم حقيرش يك تهمت شايد باشد اين مفلوك كاتب نمي داند كه تمام انسانها نزد خداوندگارشان يكسان هستند و مگر در ديانت شان فرق دارند اگر تشمال بد است چرا كا گتوني مدعي کاشف فرهنگ بختياري است مگر نه همين تشمال پاسدار فرهنگ بختياري بوده ؟ اگر گيوه كش زحمتكش بخيتاري نبود چه كسي به پاي برهنه ابوكاگتوني كفشينه اي بدوختي تا بتوانه گُمبله بكَند . و به وَرتيزگند . اگر غربتي نبود چه كسي داسي به دست پيشينيان كاگتوني همي دادي تا گندمي بدرود و شكمش را سير كن و ياآفتابه ای مسی بسازد تا كاگتوني تغسيل را با قلوه سنگي انجام ندهد .
راستي آ كاگتوني دنبال چه مي گردي ؟ آيا همي داني هركدام از اين شاكيان شما كه برخي پرونده هم در دادگاه عليه شما دارند چنانچه بخواهند كتابشان را چاپ كنند با گراني كاغذ و كارمزد جديد سر به كجا مي كشد؟ جبران خسارت يادت نرود كه بدهكاري به خداوند را داور همي داند .
اير دير به دير سر زيدم اِبخشينُم ولي قول اِدم كه ديه هونه دونِ وبلاگنویسون لُره تِهنا نهلیم
زه كَهريز تيات سي سُهده زارون موبيدُم هُمدُرُنگي وا تيا تَر
اِنالُم تا نگُن بي دُنگه دي لُر مثال دونِ گَندُم زير دَستَر
از قنات چشمانت تا سرزمین های سوخته من با چشمانی خیس همصحبت تنهایی ها تو بودم می نالم تا نگویند لُر بی زبان است چون زبان فریادگر دانه ی گندمی در زیر سنگ چرخان آسیاب .
پلِ بی اَو مَتراش
جَر هفتاد و دو ملت شِره کِرد گوشِ فلک
تو که دونی به زبون بی زبون جار اِزنن
تِفتَنِیدن و نه جُستِن کِلِ تَش کَم بِزِه دَک
جور مرغ تیف اِکنی زِ وَر ِ رِشک وُر مِنه خاک
سیچه هی پیت اِوِراری به دَرِ هونه ی شک
زورِ بیهوده مَزن گئو ، شِه دال کََم کُو خوته
اَو گُدارینه سپاره کُرِ خوو دی به کَلَک
دام همیشه بِم اِگُهد که کُر شَه اِره به چه
هر گِلی زِ بی اَوِی وَنده به جون خُو تِرَک
هر غُرمبشتی نَبو تَنبل خوَر کُن کُهنه خیز
کَس دیده زِ تاسی شیر ُنه مَن کَره زَهنه به یَک ؟
" کُر بی دا " نِه بِگوین که پَلِ بی اَو مَتراش
وِل واهی بِنه گِل ، مَر زِ سَرِت رَهده پَرَک ؟
برگردان :
از خاکستر تَه اجاق خاموش کم برسر و روی خود بریز که جنگ هفتادو
دو ملت دیریست که دیگر گوش فلک را کَر کرده است .
تو که خود می دانی به زبان بی زبانی فریاد می کشند و آنقدر تفتیش
کردند و نجستن و تو درکنار آتش نشسته و از سرمایی به لرزه درآمدی .
مثل مرغی که در زمین خاکی از دردشپش خود را به خاک می مالد
برسر روی خود خاک میپاشی چقد ر دست و پازدنهای بیهوده می کنی و
به در خانه ی شک در گردشی؟
زور بیهوده نزن ای برادر من و تکه پاره این تن را نکن که پسر خوب و
عاقل گذشتن از آب رودخانه ی سخت را به کَلَک(نوعی قایق محلی) می
سپارد .
مادر همیشه در نصیحتهایش می گفت که پسر سیاه در دل چاه تاریک هم
خواهد رفت و سالم برمی گردد (مراد ناز آلوده نیست ) هر گِلی از بی آبی
است که تِرَک به جان خود می اندازد ..
هر صدای تُندری در اسمان به معنی این نیست که تنبلی را خبر کند که
خود را به زیر سایبانی بکشاند آخر چه کسی تا کنون دیده است که از یک
ظرف تاس نُه من کَره فرآورده شود .
پس شماها به "کُر بی دا " بگویید که بیهوده گیس برای هرکس مَبُر و این
بیهوده سرایی را کنار بگذار مگر از سرت هوش و حواس پریده است ؟
هرچی لُر ایگو
زداغ دل ایگو
دلُم پُره ز اِی مردمون نه به دَنگ
که جورِ بافه هی دلُمه کِردنِه دَوَ نگ
دی وا بگُروسُم بِرُم چِه لیوه به کُه
ز دست مردُم نون قرض بِده ی تی تنگ
خدا تَو نکنه ؟ ز اِی هندیون دس اسبید
که هی شاعر فقیرنه اِزنن به سنگ
هر کُجه نِیرُم تاخت ز خودنمایونه
کَوگِ زبون بسته نِ بِنیَر و کوکوِ کُکُوَنگ
ای آسمون به غُرُمن تیفون تو بزن گاله
چشمه سار کُور باُی اَیَر نزنی تو بَنگ
زبس به گوشِ دلُم زیدنه سیلی
کَراله گوش دلُم سی یه حرف قشنگ
دلُم پُره بخدا ز دل پَرچَلی مَردُم
به شوگار اِگُن سَوزِسیر رنگارنگ
کَی هر چه لُر گُده بی ز داغ دل گُدِه بی ؟
به داغ دل مواِگُم لُر که سیت نزیده یه بَنگ
برگردان :
آنچه لُر گوید ز داغ دل گو ید ( یک مثل )
دلم از این مردمان سست عنصر پر خون است همچون خوشه های چیده شده گندمی که دست خوش کوبه شده اند /باید دیوانه ی کوهها شوم از دست آدمیان نان قرض ده و تنگ نظر که اگر نیکی کنند فقط به منظور دریافت خواسته است / تا کَی خداوند در تبی داغ فرو نرود که این بی هنران شاعر دل نازک را با سنگ نادانی بزنند /هرکجا نگاه می کنم جز تاخت و تازی از خودنمایی ها و خود مطرح کردنها نیست کبک زبان بسته را نگاه کنید و کوکوی جغدان را /پس ای آسمان غران شو و ای توفان فریان بزن چشمه سار کور شوی اگر توهم فریادی نزنی /چرا که از بس که سیلی به گوش دلم زده اند کَرآلوده ی بیش نیست و دریغ از شنیدن یک سخن قشنگ /این دل از آلوده دلان پلشت زده کاسه ی خون است هنگامیکه می بینم شب را هم رنگین کمان جلوه می دهند / کدامین روز از قول لُر این دروغ را گفته اید که هر انچه لُر می گوید از داغ دل می گوید؟ من به داغ دل خواهم گفت که لُر کمترین فریادی به دل اش راه نداده است .
بهین جشن نوروز
مهین یادگار نیاکان
به تو همتبارم
فرخنده باد .
گُدی نیدی گُلُم مو ری به ریتُمُ
کُیه رهدی گُل شاخ ِ بَليتطمُ
گُدُم پیتِستُمه وُر دور شالت
عزیزُم سَیل بکن زیر گِلیتُم
***
رِشتِنِ عشقته وَندُم مو وه نات
مالُمه هِشتمه ويدُم به دیندات
قسم خَردُم وه بُلندی تيگت
که مو نی نُم یه دمونم تِهَنات
***
خیالت تی دله مو بار ونده
به هر جا ، ری کُنُم رَهمه اِبنده
چینو زیده بُهون وُر دشت جونُم
که دی هیجای پتی به دل نمده
***
سروده ی: "صدیقه طهماسبی"
خانلر ميرزا دايی محمد شاه قاجاردر جريان جنگ هرات بسمت فرمانده نيروی دريائی ايران ودريا بيگی منسوب گرديد و برای جلو گيری از حمله وپياده شدن انگليسی ها به جزيره الخزر يا آبادان و محمره (خرمشهر کنونی) اعزام و با جلال تمام به محل ماموريت خود وارد شد. جناب امير البحر قبل از رفتن به محل ماموريت به شوشتر آمد و از محمد ميرزای حسام السلطنه خواهان سه هزار سوار مسلح بختياری با تمام تجهيزات گرديد خانلر ميرزا چهار ماه در شوشتر ماند تايک هزاروپانصد سوار چهار لنگ و همين تعداد سوار مسلح از هفت لنگ گردهم آمدند وبرای جنگ با قوای دريائی انگليس که جزيره خارک را گرفته و برای کم کردن فشار ارتش ايران بر هرات تصميم گرفته بودند که جزيره آبادان ودر صورت امکان اهواز را هم تصرف کنند و محمد شاه را مجبور کننداز محاصره شهر باستانی و استراتژيک هرات دست بر دارد ومالکيت دولت افغانستان را بر آن شهر به رسميت بشناسد.
چون ايران شهر هرات را بخشی جدا نشدنی از کشور مي دانست ، بلطبع همه ايرانيان برای حفظ آن شهر که دروازه غزنين وکابل وقندهار واز همه مهمتر دروازه هندوستان بود مي بايستی اقدام مي کردند. خانلر ميرزابا اردوی خود از شوشتر حرکت و بعد از 18 روز خود را به منطقه موسوم به حفار بريم در آبادان رساند و ارتش دريايی ايران در همان منطقه جبهه گيری وشروع به حفر سنگر وجان پناه وايجاد استحکامات نظامی واستقرار توپخانه برای جلو گيری از ورود شناورهای دشمن به اروند رود نمود. و چهارده روز بعد اولين يکان دريايی دشمن بنام ناوچه هيل از راه فاو خود را روبروی حفار بريم رساند و آتش توپخانه خود را متوجه استحکامات ايرانيان در جزيره آبادان نمود ونيروی دريايی ايران هم متقابلاً شروع به اجرای آتش دفاعی کرد. بعد از دوساعت اجرای آتش ناوچه انگليسی هيل به فرماندهی کاپيتان جان کروگر از مقابل حفار بريم عقب نشينی و خودرا در جزيره خارک به نيروی اصلی انگليس رساند. وناوگان جنگی انگليس 14 روز بعد از جزيره خارک حرکت ودو روز بعد نيروی دريای ايران را در سرتاسر اروند رود يعنی از دهانه فاو تا خرمشهر مورد حمله قرار دادند وقتي که خانلر ميرزا با آتش پر حجم نيروی دشمن مواجه شد (که از توپ خانه جديد وپيشرفته برخوردار بود و بی مهبا بسوی نيروهای ايرانی آتشباری مي کرد) در مغز عليلش چاره جان به در بردن را در فرار تشخيص داد و با همراه بردن افرادی که از تهران با خود آوره بود.با به جای گذاشتن شش تيپ سوار بختياری چهار لنگ و هفت لنگ روبروی نيروی دريايی انگليس خود به سمت اهواز فرار نمود. وحتی عده ای از توپچيان را هم همراه خود برد وبختياريها بدون برخورداری از آتش توپخانه بار سنگين دفاع از از آبادان را به عهده گرفتند. آتش شديد و بدون وقفه ناوچه هاي سبك و رودخانه اي نيروي دريايي دشمن بروي استحكامات نيروي هاي ايراني تلفات سنگيني را به آنها وارد آورد و بعد از سه روز جنگ مستمر قايق هاي توپ دار انگليسي موفق شدند از جلوي حفار عبور نموده وخود را به محل ورودي كارون به اروند رود برسانند و با دور زدن مواضع نيرو هاي ايراني آنها را در محاصره قرار دهند وبا ورود سربازان انگليسي و هندي به سنگر هاي بختياريها،با آنها در سنگرها دست به نبردي نزديك و تن به تن زدند وسر انجام بعد از دو روز جنگ با كشته شدن آخرين نفر و آخرين بختياري به پايان رسيد وشش تيپ سواره بختياري، قرباني ندانم كاري خانلرميرزا شدند .خانلر ميرزا به سمت اهواز فرار كرد و يكي از قايق هاي رودخانه اي انگليسي ها در تعقيب او به اهواز آمد و با شليك فقط دو گلوله توپ دايي شاه به صالح آباد «انديمشك» گريخت. جالب اين كه وقتي كه خانلر ميرزا به تهران رفت قبل از اينكه به حضور محمدشاه قاجار شرف ياب شود به حضور خواهر گرامش يعني مادر شاه رفت و تقاضاي وساطت كرد ومادر شاه از شاه استدعاي شرف يابي و استدعای بخشش او را نمود. ولی ديگ خشم شاه به جوش آمد و دستور داد خانلر ميرزا بعلت اين شکست نابخردانه به افتخار چوب و فلک سر افراز و مباهی گردد قبل از شروع تنبيه، مادر شاه دژخيمان را ديد و از آنها خواست كه دايي شاه را به شكل مسالمت آميز به چوب وفلك ببندند و با نواختن چوبها به آهستگي باعث رنجش مادر شاه نشوند .و خانلر ميرزا بعد از آن شكست مفتضحانه به حكومت بهبهان سر افراز گرديد.وبه لقب والای احتشام الدوله مفتخر شد، خون اين همه سوار سرافراز بختياري به زمين ريخته و هيچ امتياز و يا بهره سياسي نصيب كشور نگرديد بيعرضگي و بي لياقتي و بي اطلاعي فرمانده نيروي دريايي ايران كه به صرف اين كه دايي شاه بود به اين رياست مفتخر گرديد فاجعه اي را رقم زد كه هنوز در بختياري بعد از 200سال از آن با غم و اندوه ياد مي شود.
تاس
آب و آینه
دستان تهی "مَلار "
باز می دارد مرا
تا " کُهبُر " شوم در پی ات
به " تیتُم ره " ترین " بِندار"
که بهانه ای برای " زنده رو" رفتنت داشتم .
اکنون سپس تر از سالهای قحطینه
که بر سنگ ٍ کوه - و دره ها
سایه " لَراندام " علف را با آخرین دُتدال
به " دَکر " خیالم به باد می زنم
کدامین دانه ها را به کیل خرمن خیالم " تیرکَش " می کنی
آری تو را می شناسم
تو را می شناسم
وقتی که زنده رو می رفتی
پریزادی که از تو فرزندی را در شکم می پروراند
نوزادش را " اندیکا " صدا می زد
و تو
گردنت به سوی برادرانت کج بود و خورجین سرخ دلت
که از درون تو را تباه می کرد و از برون دیگران را .......
گفتی به تاس
به آب و آینه
به " مَلار" ی پریده رنگ
به کوه - سنگ - دره - و سایه " لَراندام " علف
آیا این بود آخرین دُندال ؟
" اَر تونی سئده دلی زم اِکُنی یاد "
و از آن پس هرگاه تو را
در آب و آینه به یاد می آورم
" لَوِه هُشگت چی کَهی وَنمُ دمه باد "
لاله ی نجيبم
غارتی کَوگِ مَلوس فِرفِر پَرهات به چِنه
مَهِ تيکداره نشون سُهدِه هُنرهات به چِنه
ميسم رهدن تو رَه گِره اِيخَرد پَرِ شال
گِردِه مُستِ يه دَنَر کُفته به دَرهات به چِنه
نه گُدی ما که همه تَنده به يک چی تَمدار
گِره شُل زيدِن ، و مِن پيز ديَرهات به چِنه
برچ" عالی کَج" تو اَفتَوِ مُنگَشتِ مو بيد
تَکِ تهنا مَنِشين شَو به گُذرهات به چِنه
تِی بُگُش ، لاله نجيمُم به دِرآو چی اَفتَو
رِی مَکَن ، اَقه مَدِر ، خينِ جيرهات به چنه
برگردان :
ای به يغما رفته زيبا کبک آراسته ی من ، تيمار خود کردن از چه روست ، ای ماه پيشانی صاحب نشان ، هنرهايت را پنهانت مکن . ای که در فصل خراميدنت جاده ها به گوشه ی شالت گِره می خورد ،اکنون با مُشت گره کرده پيوسته به درهای بسته کوبيدن چرا؟ آيا نگفتی که من و تو همچون يک دار قالی به هم تنيده ايم؟ کدامين کس اين پيوند و گِره را سست بر اين بافته بنياد نهاد ؟سپس بيهوده پود زدنهايت بر اين بافته سست بنيان برای چيست؟ ای که درخشش " عالی کج " تو آفتاب تابان ستيغ کوه مُنگشت من است . از چه رو تنها نشسته ای و اين شب گذرانی های بيهوده برای چيست؟
چشم بگشا، چشم بگشا با رويشی خورشيدی ای لاله ی نجيب من چرا که نمی خواهم زين پس رخساره ی تو را رخنه ببينم، گريبان را چاک نده ، تا کی خون جگر خوردنت را ديدن ،تا کی.... ؟
يه دَنَر : پيوسته ،پی درپی /مِن پيز : ميان پود همان پود ميان تار ها /مُنگشت : از کوههای بختياری خوزستان در مشرق باغملک / عالی کج : نام تيغ هندی يکی از شجاعان چهارلنگ که پيرامون اين شمشير سروده های بيشماری گفته شده که از هندوستان شفارش
گردیده بود .
چی تشی تا زله صحو سیت بگریوم
(هجران قیصر امین پور تسلیت باد )
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ُ آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی ُ بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز وشب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ُ زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ُ پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته ُ چشم هایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ُ خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ُ میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ُ گریه های اختیاری
عصرجدول های خالی ُ پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ُ نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهیُ جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها
خاک خواهد بست روزی ُ باد خواهدبرد باری
روی میز خالی من ُ صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ُ نامی از ما یادگاری
" قیصر امین پور "
هی جار مکن!
جَهرِ کِی وست
خين کِی رهسست؟
اَير مَهند يه تُک خين
ز سوز اِی سرما به مِنه لاش مو ماسست
ز اوسو که چوقای وَرُم ، بيرق ايلُم
جامَند به مِنه گَنجه و پيسست
زونُم که به تيزی اِگُدی يه تَرکه ماره
هر فی که يجا ظلمی اِديد ز جا اِفيچست
از همسوکه سرپوش نهادن به سر شيرعليمردون
خواستن که زيادمون به روه ياد بزرگون
نادِن به سرس يه شيربردی
داغی به سر زون مو نادِن دِی خوو بنير داغی و دردی
زونُم به تَه دون دی ديسست
**************
چن وخته نيَشنُم موصدا برنو و پين تير
که هرفی اِغُرمنی
اِز ترس صداس شير و پلنگ بید که اِرُمِست
دَم دون تفنگانه بگُو وا دست کی گِهرست
که او پازن کَل پير
وُرگشت به مِنه ری موخندست
****************
چند وخته که گُلنار مونيدُم که بخونه
مينانه دِراَوُرد زسر و بُريد پلانه
از وقتی که ميشکال نکرد هف به منه ساز
هميلای دی نبازست
مستی زسر دُرگَل و کُريَل همه پهِرست
****************
گوگريو کُنه کوگ منه تاراز
با سيکه و ناله
َسروَنده به زِر يه دشت لاله
سی درد دل مو خين گريوست
سنگينی برف نهله دِرا کِلوس و کنگر
رِهواس دی تهلست
****************
کَندن به سرِ وارگه ها دال و غلايل
از همسو که اَو وَست به زِربهون دالو
زُون بسته چقد غارنی
که اِمداد پيايل
کو دالو ؟
هم دالو که مِن جنگ
هر فی که ِازيد کِل کُه اِرُهمست
هيشکی نورستاد و رگ هيشکی نجُمست
****************
دِهرست به سر پنجه و دندون زمونه
ِاشکم همه ميشونم و بزگَل
بُهدنگ نشستی! جغله بزن يه گاله
همطو که اِخوندی سی دلت بيت بلاله
ار راست اگهی که چو بازی
برو دوِ زمونه
رنگت منی بُهرست ! ؟
زُونت سيچه گِهرست !؟