روزی دروغ به حقيقت گفت :
در پاسخ به روزنامه عصرکارون و مقاله زن در اجتماع ايران باستان و معاصر
=============== ====== ===============
روزی دروغ به حقيقت گفت : ميل داری با هم به دريا برويم وشنا کنيم ؟
حقيقت ساده لوح پذيرفت . وگول خورد ، آن دو با هم به کنار ساحل رفتند .
وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباسهاي خود را در آورد .
دروغ حيله گر لباسهاي او را پوشيد و رفت .
ازآن روز حقيقت عريان ماند و اما دروغ با لباس حقيقت و ظاهری آراسته نمايان می شود.
هنگاميکه فردی به بن بست نااميدی فرهنگی و سياسی گرفتار آيد بی شک يک جايش هم درد خواهد گرفت و چاره ای ندارد جز به دروغ توسل جويد و زمين و زمان را در آويزد .
روی سخن ما به مقاله مغرضانه صفحه به اصطلاح فرهنگ روزنامه عصر کارون است که با مقاله ای از" موسی سيادت" با عنوان " زن در اجتماع ايران باستان و معاصر" می خواسته فيلم نامه ی فيلم سازان هاليودی را تقليد کند و فرانک ميلر شود . ولی ايشان چون تخصص اش را نداشت از شاخه ای به شاخه ای پريده . و ازهر پراکنده گويی شتابزده و بيمارگونه فروگذارنکرده است به گونه ای که هر نا آشنا به موضوعات تاريخی در می يابد که نويسنده چه می خواسته بگويد و چه قصد و غرضی دارد. نخست خواننده انتظار داردکه از زن در ايران باستان بشنود ولی به نقل از مورخ يونانی تبار آمريکايی ويل دورانت که آن هم از پدر دروغگويان تاريخ هرودت يونانی نقل قول کرده مردم پارس و ماد را مردمانی بی رحم و باشقاوت معرفی کرده که باو جود دينی که داشتند بی رحم بودند . سپس برای مثال داريوش اول را که دماغ و زبان فرورتيش را بريد و در اکباتان 0همدان " به دار آويخت اولاً دوره فرورتيش با داريوش اول متقارن نبوده و دوم گيريم که اين چنين بوده و داريوش با فرورتيش هم عصر بوده است . آيا همه مردم ايران که از سه قوم پارس و ماد و پارت بودند دماغ و زبان فرورتيش را بريدند ؟ يا داريوش اول ؟ آيا هردوت از تنها رقيب سرسخت و چاره انديشی چون ايران که رقيب کشورش بود ميخواستی تعريفی بهتر اين بنويسد . هيتلرآلمانی در باره ی قضاوت تاريخ می گويد : اگر ما پيروز شديم می دانيم برای چه و چگونه تاريخ را بنويسيم و اگر شکست خورديم بگذار هرچه می خواهند بنويسند .
آقای سيادت سپس از پلوتارک يونانی نقل قول می کند ( بی شک کتاب پلوتارک و ويل دورانت را نخوانده بلکه نقل قول سومی از ديگر نويسندگان کرده است ) و اعدامهايی که در زمان اردشير ساسانی صورت می گرفت و بی رحمی به کسانی که خيانت می کردند می نويسد : برکسانی که خيانت می کردند هيچ گونه رحم و شفقتی روا نمی داشتند . سپس از ادرشير دوم به شاخه ی آغامحمد خان قاجار پريده و از جنايات او سخن می گويد گويی در اين فاصله هيچگونه اتفاقی رخ نداده و سلطان و شاه سفاکی نبوده ايشان جواب خود را فکرکنم در زمان اردشير دوم گرفته باشد که هيچ رئيس مملکتی خيانتکار حکومت خود را نوازش نخواهد کرد که از آيين کشورداری به دور است مگر حکومتگری خياتکار به کشور و ملت اش باشد دوم مگر المعتصم ها و آغامحمد خان ها ی که به شهرهای ايران حمله می کردند و زن و بچه ی مردم را اسير می کردند و دختران مردم را به کنيزی می گرفتند ايرانی تبار بودند ؟ و اين چه ربطی به زن در ايران باستان دارد . و دادگاه آقای سيادت در منظر کدامين قاضی تاريخ ، يک مملکت را با سابقه ی هفت هزارسال کشورداری اين گونه به چالش می کشد مگرتنها فقط اين سرزمين از سفاکان بهرمند بوده که مردم اش بايد به گناه داشتن همچون نادر شاه و آغامحمد خان ها از ديدگاه قلم شما مردمان ظلم پذير که به ناموسشان اهانت شده و دم هم نياوردند شما از تاريخ اجتماعی ايران و جنبش های مردم ايران که گاه بصورت فرقه های عقيدتی وفور می کرد چه می دانی؟از پوست کندن بابکها، دست و پابريدن حلاجها ، از نسيمی ها و..... چرا سخن نگفتيد آيا آنها خيانت کاران اين مملکت بودندکه دست و پا و سرو پوست و دماغ و زبانشان توسط حکام غير ايرانی بريده می شد. يا سپهبدی و امير خزائنی که از موقعيت خود در زمان اردشير بهره ی بد می جست ؟ که پلوتارک را مقتدا می کنيد . خواهش می کنم که فيلم 300 را که ديده ای ، بدون پيش فرض ذهنيتی که درباره تاريخ ايرا ن داريد يکبار ديگر ببينيد تا متوجه شويد آنچه که يونانيان در فرهنگ خودشان جاری بوده به ايران نسبت داده و لباس حقيت ايرانيان را ربوده و به تن خود کرده اند .
شماپس از پريدن از شاخه ی آغامحمد خان مجداً بحث ديانت زرتشت را به ميان می کشيد . و اين بر خلاف تعاليم قرآن و اسلام است که کسی به ديگر اديان اتهام دروغ و ناروا بزند و سپس بحث زن را به ميان می کشيد .اگر" چند زن" داشتن ، در آيين زرتشت از عيوب است بايد گفته شود ايرانيان خاصه زرتشتيان هم چون سايرملل عمل کرده اند با اين تفاوت که فقط به دو زن آنهم به شرحی که در پی خواهد آمد اکتفا شده . شما "چند زنی "در آيين زرتشت را باچند گونه زنان شوهردار و ياچند گونه زن عقدی اشتباه گرفته ايد . صيغه عقد (گواهگيران) در تمام مواردبالا يکی است چون :1- "ايوک زنی " يعنی (يگانه زنی) زن و مردی که تا پايان عمر بافرزندان خود زندگانی را دنبال کنند و اين ايوک زنی پسنديده ترين شيوه زناشويی در دوره باستان بوده وهست و بصورت يک شعار " ايوک خوتا ، ايوک ژن " يعنی خدا يکی زن هم يکی بايد باشد خو يک مثل بسيار معروفی است 2- "چاکر زنی" زنی که مردی به واسطه اينکه زن نخست اش از بيماری لاعلاج در رنج است و دربستربيماری طولانی بسر رود مرد می تواند با رضايت و خشنودی و انجام امورات خانواده ، عقدی برچنين زنی توسط پيشوای دينی انجام دهد و اگر فرزندی از چنين زنی زاده شود با فرزندان زن نخست هيچگونه فرق و نابرابری در برنخواهد بود وهمه از ارث يکسان برخوردار و از امتيازات خانوادگی مشابه بهرمند اند و بين زن نخست و چاکر زن از نظر نظام خانواده تفاوتی نخواهد بود .3 "خود سر زنی" و آن دختر و پسری که همديگر رادوست داشته باشند و والدين يکی از آنها مخالف بوده پس از گواهگيران (عقد) که شرايط سنی طرفين نيز شرط است می تواند خود بدون حضور والدين نزد پيشوای دينی رفته و به عقد هم در آيند در صورتی که سعی نشود سپس تر رضايت والدين جلب شود از ارث محروم خواهند شد.4- ستر زن : زنی که نازا بوده و فرزندی نداشته مرد می تواند با کسب اجاره از زن نخست ازدواجی سترونی کند و زنی ديگر داشته باشد که اين گونه زن اختيارکردن را با ساير اديان تفاوت و منافاتی ديده نمی شود .
در جای ديگر اشاره رفته که پارسيان بويژه زرتشتيان با خواهران خود ازدواج می کردند که بسيار مضحک و خنده دار است و اين تفاسير در دوران جنگ تحميلی مفسران تاريخ تلويزيونی بعثی صدام زياد عليه مردم ايران گفتند ولی حنا يشان برای مردم جهان بی رنگ باقی ماند . در فرهنگ پارسيان به زبان امروز به اصطلاحی برمی خوريم بنام "پسرپل گذر" که پسرسبب عبور پدر از پل چينود ( پل صراط)است و آن ميسر نخواهد شد مگر توسط فرزند صالح و پاک انديش . همچنان که در دين اسلام نماز فرزند ارشد پس از مرگ پدر برای پسر از واجبات است در دين زرتشت بر فرزند نرينه (ذکور) واجب است درهر سالگرد پدر تا سی سال خيرات به نيازمند همکيش و غير همکيش دهد و شکم گرسنگان را سير کند و در خانواده ای که فرزند پسر نبود در چنين مواقعی يکی را به عنوان پسر خوانده می پذيرفتند که هنوز اين سنت وجود دارد ولی اينکه اين پسر بتواند با دختر خانواده ازدواج کند بسيارنادر ويا هرگز اتفاق نيفتاده و اگر منظور آقای" سيادت "و منابع ايشان اين چنين فرزندانی باشد قضاوتش را به قرآن مجيد که بزرگترين سند دين الهی است وا می نهيم . اگر اينچنين بود حتماً در قرآن به اين ناهنجاری اجتمايی اشاره می شد کما اينکه قرآن مجيد تمام اقوام رااز کارهای زشت شان باز می داشت به ويژه در خصوص حقوق ز دختران و زنان که آمده : وقتی به آنها می گفتند صاحب دختری شده اند رنگ صورتشان برافروخته می شد و ناراحت می شندند و يا در خصوص زنده بگور کردن دختران " بای ذنب قتلت" ( به کدامين گناه ....) ولی می بينيم هرگز درکلام خدا به آنچه ايران ستيزان به آن اشاره دارند اشاره ای نشده است .و باز بايدگفت : حقيقت عريان ماند و دروغ لباس حقيقت را ربود کاری که فرانک ميلر در فيلم 300 انجام داد و روزنامه عصر کارون می خواهد دنبال کند .
بوی استادبهمن علاءالدين
معرفی يک شاعر بختياری سرا
گير آوردن اش به دشواری ومدتها بطول انجاميد تا برحسب اتفاق او را در يکی از خيابانهای مرکز شهراهواز ديدم فکر می کردم مرا نمی شناسد ولی اشتباه ميکردم خيلی خوب مرا به خاطر داشت شايد يکی از انگيزه های با چراغ گرد شهر به دنبال اش گشتن همين کميافت و کمياب بودن اش بود تا بيشتربرانگيخته شوم و با يک بختياری سرا که شايد صحبت های فراوان و تازه ای برای گفتن داشت دوست شوم . بويژه که می دانستم از اعقاب شاعر صيادانه سرا عصر زنديه بختياری است و از همه مهمتر مدتها شاگردی استاد بهمن علاءالدين بوده و بيش از هر کسی می تواند از ناگفته های استاد سخن بگويد و لی نفوذ به" دز اسپارت" او آنچنان که تصور می رفت کار آسانی هم نبود . پس از آن ديدار کوتاه با رد و بدل کردن چند شماره تلفن که هرگز هم زنگ نزد گذشت و گذشت تا بار ديگر در مراسمی شلوغ او را ديدم که به طرفم آمد و قرار شد " "دزاسبارد" را ببينم که مجموعه ای بختياری است و چندين سال در صف چاپ تی به ره ماند ولی به دلايلی ....؟ ! به هر حال او يک بختياری زاده ی با وقار و فروتن و بی مدعا که شايد تمام اين خلق وخوی ها را از استادش فرا آموخته باشد و تو با او بوی خوشِ استاد بهمن علاءالدين ... .
نام اش : علی نوذری است و از طايفه شاعر خيز " رهدار " ، طايفه ای که در عرصه ی ادب و فرهنگ بختياری دلسوزانه دين خود را ادا کرده است در تذکره ای در اين باب آموختم که ميرزاعليجان راهداری متخلص به " فانی بختياری" صاحب ديوان " توروگ" در نشر سواد و علوم دربين عشاير قوم بختياری سرآمد بود وی در محضر اصلان خان ذلکی که باجناق ايشان هم بود خدمت ديوانی داشت . ميرزا منيژه بانوی ادب و فرهنگ بختياری دختر فانی بختياری نيز زبان زد است شادروان لطفعلی افشار راهداری صاحب ديوان و گرد آورنده ی پشت نامه های قومی که نسخه ی خطی آن در تمام خانواده های راهداری موجود است . شادروان رافت بختياری ملا حسينعلی حسين زاده بزرگمردی که سالهای آخر عمر را در قزوين بسر برد و شاعری بود زبردست . ملا صحنعلی افشار راهداری و معاصرين جوان که چندين نفر زن و مرد در اين راه فعاليت دارند بجز معدودی که در زمينه شعرسپيد پارسی استادند بقيه بختياری سرايی را ترجيح داده اند و در نشر کتب کشور مطرح اند .
علی نوذری علاوه بر مجموعه شعر "دزاسبارد" که تمام بختياری سروده شده خالق داستانهايی واقعی که درواقع رخدادهايی تاريخی از زبان ريش سفيدان و پيرمادران گرد آودی و شکل دادن به آنها بدون دخل و تصرف است داستان "ياغی" او اشک هر انسانی که کمترين عاطفه ای پنهان داشته باشد جاری می کند . داستانی واقعی از مرگ غريبانه " ممقلی رهدار" که با انگ ياغيگری در قلعه ی سلاسل شوشتر سربه دار و به جوخه ی اعدام رفت ، در عصری که احمد کسروی نويسنده ی تاريخ مشروطيت رياست قوه ی قضائيه شوشتر را عهده داربود . امد کسروی در کتاب تاريخ پانصدساله خوزستان از فاضلابهای شوشتر هم سخن رانده است ولی از شخصيت بارز اين جوان بختياری کمترين سخنی به ميان نياورده است شخصيت بارزی که هنوز تا هنوز در شعرهای حماسی اين قوم در گاگريوهای آن می شنويم که با اندوه از مرگ قهرمان می گويند :
قلعه ی سلاسل چل پله داری
اسيری به منته زبختياری
نال تفنگ اِشنوم ز آسماری
چی خودت کی پا گِره به بختياری
جونمبا نال تفنگ نوزين شو رنگ
زنده با آممقلی کُری زچارلنگ
همچنين از داستان " مون بور" " گپ دل " " هميلا " و "mis " " حيدر ليوه " و ... می توان نام برد او خود می گويد :
در سال 1352 خورشيدی در شهر باستانی شوش در کوچه ی باريکی که به قلعه باستانی هخامنش منتهی می شد به دنيا آمدم در خانواده ای سنتی بختياری ازطايفه" رهدار" وابسته به چهارلنگ ممصالح (چهارلنگ محمود صالح) .از کودکی باديدن قلعه هخامنشی که در همسايگی آن قرار داشتم هر روز شور و شعف روز افزونی از صلابت و اقتدار به روياهای تاريخی ام می افزودم گويی يکی از شهروندان هخامنشی عصر داريوش هستم که می خواهم برای بار ديگر به ديدار دانيال پيامبر که انتظار آمدنم را می کشد شرف ياب شوم . و در ذهنم کاخ آپادانا را افراشته می ديدم که بانويی سپيد جامه هر صبحگاه در کنار پنجره اش که به بازار شهر شوش مشرف بود بازاريان را می نگرد و در غبار خاطرات گم می شود.بدين سببب به فرهنگ و ادب اين مرز وبوم عشق می ورزيدم بويژه شعر بختياری را که ميراثی از دو تن از بستگانم نيای خود ميشکال جولون قيطاس آقاشاعر عصر زنديه بختياری و آفريدون راهداريان که شاعر و تنها بازمانده ای از باغبان رهدار است به ارث ببرم و پاس بدارم . در سال 1369 به خدمت استادم بهمن علاءالدين رسيدم و تا هنگام درگذشت چه در اهواز و چه در کرج از محضرش بهره ها بردم ، پرسشها پرسيدم ،پاسخها شنيدم و راهنماييها و گفته های و خاطرلت بی شماری را از او در دل گنجينه دارم .
اميد است اين دوبيتی ها را که دراصالت زبانی و تازگی مضامين تلاش زيادی در ماندگاری فرهنگ و زبان بختياری شده در قبال فرسايش های داخلی و خارجی گوشه از اين فرهنگ را هميار بوده باشد را به کُر بی دا تقديم می کنم .
دوستدارهمه شما
علی نوذری
نه نومت اِرو ه هرجک ز زونُم
نه هرجِک دی کسی ايبو کسونُم
نه بعد خُت کسی دی ايتره سيم
کنه کاری دراهه آرمونُم
=========
خيالس هرکجه اِيرُم نيامه
غمس اسبيد کرده پای ميامه
ز دستس ايچو و اوچو ندارُم
دُهونُم تهل کِرده شير دامه
=========
مو سهدی کِردمه زيتر بيايی
منه شوگار مو چی مه دراهی
مو ايترسُم ز ديری تو بميرُم
بيفته گردنت دين و گناهی
========