تبليغاتX
کر بی دا
فرهنگی

تاس

آب و آینه

دستان تهی "مَلار "

باز می دارد مرا

تا  " کُهبُر " شوم در پی ات

به " تیتُم ره " ترین " بِندار"

که بهانه ای برای " زنده رو" رفتنت داشتم .

اکنون سپس تر از سالهای قحطینه

که بر سنگ ٍ کوه - و دره ها

سایه " لَراندام " علف را با آخرین دُتدال

 به " دَکر " خیالم به باد می زنم

کدامین دانه ها را به کیل خرمن خیالم " تیرکَش " می کنی

آری تو را می شناسم

تو را می شناسم

وقتی که زنده رو می رفتی

پریزادی که از تو فرزندی را در شکم می پروراند

 نوزادش را " اندیکا " صدا می زد

و تو

گردنت به سوی برادرانت کج بود و خورجین سرخ دلت

که از درون  تو را تباه می کرد و از برون دیگران را  .......

گفتی به تاس

 به آب و آینه

 به " مَلار" ی پریده رنگ

به کوه - سنگ - دره - و سایه " لَراندام " علف

آیا این بود آخرین دُندال ؟

" اَر تونی سئده دلی زم اِکُنی یاد "

و از آن پس هرگاه تو را

 در آب و آینه به یاد می آورم

" لَوِه هُشگت چی کَهی وَنمُ دمه باد "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 19:21  توسط  کر بی دا  |