تاس
آب و آینه
دستان تهی "مَلار "
باز می دارد مرا
تا " کُهبُر " شوم در پی ات
به " تیتُم ره " ترین " بِندار"
که بهانه ای برای " زنده رو" رفتنت داشتم .
اکنون سپس تر از سالهای قحطینه
که بر سنگ ٍ کوه - و دره ها
سایه " لَراندام " علف را با آخرین دُتدال
به " دَکر " خیالم به باد می زنم
کدامین دانه ها را به کیل خرمن خیالم " تیرکَش " می کنی
آری تو را می شناسم
تو را می شناسم
وقتی که زنده رو می رفتی
پریزادی که از تو فرزندی را در شکم می پروراند
نوزادش را " اندیکا " صدا می زد
و تو
گردنت به سوی برادرانت کج بود و خورجین سرخ دلت
که از درون تو را تباه می کرد و از برون دیگران را .......
گفتی به تاس
به آب و آینه
به " مَلار" ی پریده رنگ
به کوه - سنگ - دره - و سایه " لَراندام " علف
آیا این بود آخرین دُندال ؟
" اَر تونی سئده دلی زم اِکُنی یاد "
و از آن پس هرگاه تو را
در آب و آینه به یاد می آورم
" لَوِه هُشگت چی کَهی وَنمُ دمه باد "